چکامه های ماندگار

زاییده افکار شاعران

 

 

ای پرنده زیبا
زخم بالت را که می‌بستم
عاشقت شدم
نباید این‌قدر بی‌رحمانه دور می‌شدی
بی پر و بالم من
آسمان به آسمان
چگونه دنبالت بگردم؟
ای پرنده زیبا
اسیر زیبایی‌ات شده‌ام
مرا به قفس انداخته ای!

 

 


برچسب‌ها: رسول یونان
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۵ساعت 12:21 توسط بهاره"ک"|

 

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی ...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۵ساعت 0:38 توسط بهاره"ک"|

 

 

دلم برای تو تنگ شده است 
اما نمی دانم چه کار کنم 
مثل پرنده ای لالم
که می خواهد آواز بخواند و نمی تواند!

 

به هوای دیدنت 
در قاب پنجره ها قد می کشم
نیستی
فرو می ریزم
مثل فواره ای بر سر خودم
زیر آوار خودم می مانم در گوشه ی اتاق

 

ای انار ترک خورده بر فراز درخت
من دستی کوتاهم 
من پرنده ای بی بالم
ای آسمان دور دست!

 

از تو محرومم
آنگونه که دهکده از پزشک
کویر از آب
لاک پشت از پرواز

 

اندوه ها در من شعله ور است و
ابر ها در من در حال بارش
نیمی آتشم
نیمی باران
اما بارانم، آتشم را خاموش نمی کند!

 

گرفتار ناتوانی های خویشم
رودی کوچکم
گرفتار باتلاق.

 

من تو را دوباره کی خواهم دید
ای پرنده ی مسافر
از کجا معلوم که دوباره برگردی!

 

راه ها باز است
آفتاب می تابد
اما من 
حسرت راه رفتنم در پای فلج
گرسنه ای هستم 
که نانم را
جای ماه بر سینه ی آسمان چسبانده اند.

 

دلم برای تو تنگ شده است
اما نمی دانم چه کار کنم
آرام می گریم
حال آدمی را دارم
که می خواهد به همسر مرده اش تلفن کند
اما نمی کند
چرا که به خوبی می داند
در بهشت گوشی ها را بر نمی دارند ...

 

 


برچسب‌ها: رسول یونان
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۵ساعت 14:54 توسط بهاره"ک"|

 

 

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم

آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم

به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی

به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی

من هنوزم نگرانم که تو حرفهام رو ندونی

این دیگه یه التماسه من می‌خوام بیای بمونی 

من و تو چه بی‌کسیم وقتی تکیه‌مون به باده

بد و خوب زندگی من رو دست گریه داده

ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم

تا به فردای دوباره با تو هم قسم‌ترینم

من هنوزم نگرانم که تو حرفهام رو ندونی

این دیگه یه التماسه من می‌خوام بیای بمونی

بد و خوبمون یکی   دست تو تو دست من بود

خواهش هر نفسم با تو هم‌صدا شدن بود

با تو هم‌قصه دردم هم‌صداتر از همیشه

دوتا هم‌خون قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه

من هنوزم نگرانم که تو حرفام رو ندونی

این دیگه یه التماسه من می‌خوام بیای بمونی

من هنوزم نگرانم که تو حرفهام رو ندونی

 

 

 

 


برچسب‌ها: داریوش اقبالی
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۵ساعت 12:44 توسط بهاره"ک"|

 

 

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیر گریه چشات تر بشه

بذار چشمات و خیلی آروم رو هم

بزن زیر گریه سبک شی یکم

یه امشب غرور و بذارش کنار

اگه ابری هستی با لذت ببار

هنوزم اگه عاشقش هستی که

نریز غصه ها تو تو قلبت دیگه

غرورت نذار دیگه خستت کنه

اگه نیست باید دل شکستت کنه

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این آسونی

هنوز عاشقی و دوسش داری تو

نشونش بده اشکای جاری تو

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این آسونی

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیر گریه چشات تر بشه

بذار چشمات و خیلی آروم رو هم

بزن زیر گریه سبک شی یکم

یه امشب غرور و بذارش کنار

اگه ابری هستی با لذت ببار

هنوزم اگه عاشقش هستی که

نریز غصه ها تو تو قلبت دیگه

غرورت نذار دیگه خستت کنه

اگه نیست باید دل شکستت کنه

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این آسونی

هنوز عاشقی و دوسش داری تو

نشونش بده اشکای جاری تو

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این آسونی

 

 


برچسب‌ها: رضا شیری
نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 12:27 توسط بهاره"ک"|

 

يهو وسط حرفاش بهش گفتم : ميشه عينكتو در بياري ؟ گفت : نه ، من كوره كورم بردارم اصلا نمي تونم درست ببينمت ، روي صورتش عينكش رو صاف كرد و دوباره به حرفاش ادامه داد ، روزهاي اولي بود كه مي شناختمش ، اون روزها بيشتر دلم ميخواست از خاطره هاي قديمي فرار كنم و هرجوري شده جديدش رو بسازم كه يادم بره همه چيزايي كه يه روزي بودن و حالا نه ، زياد گوش نميدادم چي ميگه ، واسم مهمم نبود ، فقط گذاشتم دوسم داشته باشه ، انگار كه زنگ خونمون رو زده باشه و من فقط از ترس تنهايي و اين كه كسي خونه نيست درو باز كردم كه بياد تو ، وگرنه توي خودم خوب مي دونستم ، اون شبا جاش روي كاناپه اس كه بخوابه و من توي اتاقم.
واسه همين وقتي بعد از دو هفته ازش خواستم عينكشو برداره تا چشماشو درست تر ببينم و نذاشت ، اصلا اصراري نكردم.
تا اون روز ، ماه ها گذشته بود از آشناييمون ، همون عطر هميشگي رو زده بود و مثل هميشه با صداي اروم اما بم اش به ساكتي من توجهي نمي كرد و حرف ميزد تا فقط من هر يه ربع يه بار يه لبخند بزنم يا با سر تاييد كنم ، يهو وسط حرفاش گفت : شال آبي خيلي بهت مياد ، لبخند زدم گفتم : ميشه عينكتو برداري ؟ گفت : اخه من كوره كورم ، گفتم اشكال نداره يه چند دقيقه تار ببين منو ، عينكشو برداشت.
اين بار اون در خونش رو روي من باز كرد ، گذاشت دوسش داشته باشم ، خواستم عينكشو بذارم سرجاش بهش بگم : نه ، حواسم نبود تو كوره كوري . ولي يه صدايي پيچيد توي گوشم ، يكي درو از پشت بست ، اجازه داد دوسش داشته باشم.
حالا خيلي وقته ميگذره ، به نظرم واجبه همه ي آدم ها عينك داشته باشن ، هيچ وقتم از روي صورتشون برندارن ، واجبه بعد از سلام و احوال پرسي بهشون گوش زد كني كه ، ميشه هيچ وقت نذاري دوست داشته باشم ؟

مرآ_جان

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 19:52 توسط بهاره"ک"|

 

 


کاش می شد از علاقه هم
عکس گرفت
تا ببینی وقتی به تو فکر می کنم
چقدر خوب می افتم . . .

 

 


برچسب‌ها: رسول ادهمی
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۵ساعت 16:38 توسط بهاره"ک"|

 

شاید سال ها بعد تو مضحک ترین اتفاق زندگیم باشی ...
شاید چند سال دیگر از این تپش های تند تندِ قلبم خنده ام بگیرد ...
شاید عقم بگیرد از این دل ضعف رفتنام وقتی که با آن چشمای وحشی ولی مهربونت میخندی ...
شاید چند سال یا حتی چند ماه بعد وقتی با معشوقه ی چندمت در دنج ترین کافه ی شهر دیدمت خودم را به در و دیوار بزنم ،خودم را کور کنم از گریه .... نمیدانم شاید هم بی تفاوت بی تفاوت تر از همیشه از کنارت عبور کنم ... اما میدانی؟ یک چیزی آن ته ته قلبم می گوید که همه ی این سال ها را فقط با مرور خاطرات همین احمقانه هایم نفس خواهم کشید ...

الهه صابری

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 0:24 توسط بهاره"ک"|

 

 

 


مردها این پسرکوچولوهای ریش دار
هیچ وقت موجودات پیچیده ای نبوده اند
پیچیده ترین‌شان نهایتن سیگار می کشند و می نویسند یا رئیس جمهور می شوند
اما زن که نمی شوند …
مردها موجودات قدرتمندی هستند
هرچقدر محکم در آغوش بگیریشان اذیت یا تمام نمی شوند
زورشان به در کنسروها، وزنه های سنگین و غُرغرهای زنانه خوب می رسد
تازه پارک دوبلشان هم از ما بهتر است …
مردها پسربچه های قوی اند
اما نه آنقدر قوی که بی توجهی را تاب بیاورند!
نه آنقدر قوی که بدون دوستت دارم های زنی شب راحت بخوابند!
نه آنقدر قوی که خیال فردای بچه ها از پای درشان نیاورد!
نه آنقدر قوی که زحمت نان پیرشان نکند!
مردها پسربچه های قوی اند
که اگر در آغوششان نگیری و ساعت ها پای پرحرفی های پسرکوچولوی درونشان ننشینی
ترک می خورند
و آنقدر مغرورند که اگر این ترک هزاربار هم تمامشان کند، آخ نگویند !..
فقط بمیرند …!
آن هم طوری که آب از آب تکان نخورد و مثل همیشه از سرکار برگردند و شام بخورند …
فقط پسرکوچولوی سربه هوای درونشان را می برند گوشه ای از وجودشان دفن می کنند
و باقی عمر را جلوی تلویزیون
پشت میز اداره یا دخل مغازه
در حسرتش می نشینند …

هوای "پسرکوچولوهای ریش دار" زندگی‌مان را داشته باشیم
آنها راه زیادی را از پسربچگی‌شان آمده اند
تا مرد رویاهای ما باشند …
دنیا بدون "دوستت دارم" با صدایی مردانه
جای ناامن و ترسناکی ست …
دنیا بدون صاحبان کفش های ۴۲ و بزرگتر
ردپای خوشبختی را کم دارد …

 

 


برچسب‌ها: حسنا میر صنم
نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 9:59 توسط بهاره"ک"|

 

 

با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست 
دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست 
ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد 
ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست 
مرد گستاخی نیم تا جان در آغوشت کشم 
بوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست 
بر گلت آشفته‌ام بگذار تا در باغ وصل 
زاغ بانگی می‌کنم چون بلبل آواییم نیست 
تا مصور گشت در چشمم خیال روی دوست 
چشم خودبینی ندارم روی خودراییم نیست 
درد دوری می‌کشم گر چه خراب افتاده‌ام 
بار جورت می‌برم گر چه تواناییم نیست 
طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهاد 
من که را جویم که چون تو طبع هرجاییم نیست 
سعدی آتش زبانم در غمت سوزان چو شمع 
با همه آتش زبانی در تو گیراییم نیست 

 

 


برچسب‌ها: سعدی
نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 9:45 توسط بهاره"ک"|

 

آدم های بسیاری در دنیای کوچک ما پا می گذارند.
این آمد و رفت، رسم هم زیستی ماست.
اما از میان آن ها تنها یک نفر است که دل ما به بودنش سنجاق می شود.
نه اینکه او سهمی در این دلبستگی داشته باشد، نه!
دل است دیگر، چشم بسته در گل می ماند.
حال اگر آن تازه از راه رسیده عزم رفتن کند!
ریش ریش می کند کلاف دلبستگی هامان را.
آن جاست که می فهمی او فقط خسته راه بوده و دل ما استراحتگاه میان راهی.
او قصد تن آرامی داشته و ما خطا کرده او را آرام جان پنداشته ایم. . .

آوین

 

+چه خوش خیال است...فاصله را میگویم!
به خیالش تورا از من دورکرده...
اما نمیداند، جای تو امن است همین جا، در میان دل من...

 

نوشته شده در شنبه پنجم تیر ۱۳۹۵ساعت 17:25 توسط بهاره"ک"|

 

 

آدم های بسیاری در دنیای کوچک ما پا می گذارند.
این آمد و رفت، رسم هم زیستی ماست.
اما از میان آن ها تنها یک نفر است که دل ما به بودنش سنجاق می شود.
نه اینکه او سهمی در این دلبستگی داشته باشد، نه!
دل است دیگر، چشم بسته در گل می ماند.
حال اگر آن تازه از راه رسیده عزم رفتن کند!
ریش ریش می کند کلاف دلبستگی هامان را.
آن جاست که می فهمی او فقط خسته راه بوده و دل ما استراحتگاه میان راهی.
او قصد تن آرامی داشته و ما خطا کرده او را آرام جان پنداشته ایم. . .

 

 


برچسب‌ها: آوین
نوشته شده در شنبه پنجم تیر ۱۳۹۵ساعت 17:22 توسط بهاره"ک"|

 

 


اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود ،
خانم معلم مان می گفت فرض کنید دو تا سیب دارید ،
یکی اش را میخورید ، حالا چندتا سیب باقی مانده ؟
آنقدر این کلمه برایم نامانوس و عجیب بود که نمیدانی ،
فرض ؟ فرض بگیرم که دو تا سیب دارم ؟چطور فرض بگیرم ؟فرض را از کجا باید بگیرم ؟
یکبار از خانوم معلم مان پرسیدم ، خانوم ما نمیدانیم چطور و از کجا فرض بگیریم.
خانوم معلم مان خیلی خوشگل بود ،
چهره ای دقیق از او در ذهن ندارم اما یادم می آید چشمانی روشن داشت ،
سفید و بور بود و مهربان ، جوری مقنعه میگذاشت که همیشه چند تار مویش بیرون میریخت ،
انگار که میدانست آن چند تار مو چقدر به چهره اش مزه میدهد.
خندید و گفت: پسرم فرض را از جایی نمیگیرند ، فرض گرفتن یعنی خیال کردن ،یعنی فکر کنی که چیزی را داری در حالی که واقعن نداری اش ، مثل همین سیب،فرض یعنی این ، یعنی خیال کنی که سیب داری ، هرچند که سیبی اینجا نیست.
حالا بیست سال گذشته است و من این روزها تنها کاری که بلدم به خوبی انجامش دهم فرض کردن است. وقتی میخواهم بروم خرید فرض میکنم تو کنار من نشسته ای و با کنترل ضبط طبق معمول درگیری برای پیدا کردن آهنگ مورد علاقه ات.
وقتی دارم فیلم میبینم فرض میکنم تو همینجایي و مثل همیشه با همان عجول بودن شیرینت ، دلت میخواهد زودتر بدانی که بالاخره ته فیلم چه میشود.
فرض میکنم وقتی که بنزین زدم طبق معمول تو پول را از کیف پول به من بدهی و مثل همیشه عشق حساب و کتاب داشته باشی.
فرض میکنم که قبل اینکه بخواهم از ماشین پیاده شوم برگردم سمت تو و دستی به عادت لای موهایم بکشی و یقه ام را صاف و شق و رق کنی و بعد اجازه ی رفتن صادر کنی.
فرض میکنم هستی و موقعی که پشت ترافیک اعصابم بهم میریزد مثل همان موقع ها برایم شعر میخوانی و کم کم مجاب میشوم که باباجان ترافیک آنقدر ها هم بد نیست.
خانم معلم نمیدانم کجایی ، اما این روزها که میگذرد آنچنان فرض گرفتن را یاد گرفته ام که شما هم باورتان نمیشود. اما میدانی، فرض گرفتن دو عدد سیب کجا و فرض گرفتن تو را داشتن کجا؟
فرض گرفتن یعنی که تو را داشته باشم ، در حالی که به شدت هر چه تمام تر ندارمت ...


 


برچسب‌ها: پویان اوحدی
نوشته شده در سه شنبه یکم تیر ۱۳۹۵ساعت 19:40 توسط بهاره"ک"|

 

 

چه بگویم سحرت خیر؟توخودت صبح جهانی 
من شیدا چه بگویم؟که توهم این وهم آنی 
به که گویم که دل ازآتش هجرتوبسوخت؟
شده ای قاتل دل ؛ حیف ندانی که ندانی 

همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم 
و در.آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی 
چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام 
بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی 

من و تو اسوه ی عالم شده ایم باب تفاهم 
که من ام غرق تو و.تو به تمنای کسانی 
به گمانم شده ای کافر و ترسا شده ای 
ک آیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی 

بشنو"صبح بخیر"از من درویش و برو 
که اگر.هم تو بمانی غم ما را نه توانی 
 


برچسب‌ها: شهریار
نوشته شده در سه شنبه یکم تیر ۱۳۹۵ساعت 8:41 توسط بهاره"ک"|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak