چکامه های ماندگار
زاییده افکار شاعران
از دیگران شکایت نمیکنم،بلکه خودم را تغییر میدهم.
چرا که کفش پوشیدن راحت تر از فرش کردن دنیاست.
مبارزه انسان را داغ میکند،و تجربه انسان را پخته تر
هر داغی روزی سرد میشود،
ولی
هیچ پخته ایی دیگر خام نمیشود ..
+هر چه امام حسین (ع) در دعای عارفانه عرفه از خدا طلبید ارزانی گل وجودتان🙏🌷
به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق
خود به تنهایی دنیایی ست عشق
یا درست در میانش هستی،در آتشش
یا بیرونش هستی،در حسرتش ..
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پریچهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر
که این است پایان عشق، ای پسر
اگر عاشقی خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
برچسبها: سعدی
تو مث شاه بیت یه شعری؛ که نمیاد وسط دفتر
تو مث پرواز زیبایی؛ روی بال باز یه کفتر!
تو مثل یه چشمه آرومی؛ که صداش میپیچه تو گوشم…
تو همون نم نم بارونی؛ که به خاطرش توی کوچه ام
ببار رو سرم تاج سرم؛ چند وقته ازت خیلی بی خبرم…
حواس تو نیست؛ کسی جای تو نیست
از کی به جای تو دل ببرم؟!
ببار رو سرم تاج سرم؛ چند وقته ازت خیلی بی خبرم…
حواس تو نیست؛ کسی جای تو نیست
از کی به جای تو دل ببرم؟!
معصومه اون چشای نازت؛ برا من هنوز مردونه…
من دلم میخواد؛ مثل قدیم باشی پهلوم
محکومه این دل توی زندون چشات! محکومه!
معلومه که تموم اون خیابونا رو بی تو میرم هنوز محرومه…
این دستا دیگه از دست تو محرومه…
ببار رو سرم تاج سرم؛ چند وقته ازت خیلی بی خبرم…
حواس تو نیست؛ کسی جای تو نیست
از کی به جای تو دل ببرم؟!
ببار رو سرم تاج سرم؛ چند وقته ازت خیلی بی خبرم…
حواس تو نیست؛ کسی جای تو نیست
از کی به جای تو دل ببرم؟!
مسیح و آرش(شاه بیت)
فکر میکنم مدتیست علاج زندگی را پیدا کردهام.
«دوست داشتن غمها». این کاریست که دلم میخواهد بعد از این انجام دهم. حکم چای نباتِ مادربزرگ را دارد. همه جا صدق میکند.
به این فکر میکنم که ما آدمها یک عمر اشتباه زدهایم. اشتباه رفتهایم. اشتباه فرار کردهایم. اگر زخم خوردیم اگر غصهدار شدیم، اولین و دمِ دستیترین کار این بوده که حواسمان را پرت کنیم. به دیگران هم گفتهایم نه چیزی بگویید، نه بپرسید. به خیالِ اینکه فرار کردن راه حل خوبیست برای فراموش کردن، مرهم خوبیست برای هر زخم.
اینبار اگر دلتان شکست قرار را بر فرار ترجیح دهید!
غمتان را در آغوش بگیرید و بپذیرید. غمِ آدم بخشی از وجود و روحِ آدمیست. غم هم مثلِ شادی سرمایهی دل است. کسی که مریض نشده قدر سلامتی را نمیداند. پس اگر غصهدار میشوی آنقدرها هم چیز بدی نیست. باور کن...
کوچکترین فایدهاش این است که شادی را عمیقتر میفهمی و لبخند را گرمتر میزنی. یک فایدهی دیگرش هم این است که به قولِ ادبیاتِ امروز، آپدیت میشوی. هر غصه به بزرگیات اضافه میکند. حتی گاهی فکر میکنم دنیا بر اساس میزان غصهها سنجیده میشود. اینکه ما چقدر جهان را شاد خواهیم زیست، بستگی به تجربههای غمانگیزمان دارد. غم آدمی را قدردان بار میآورد. باعث میشود از یک فنجان چای عصر کنار پنجرهی بارانزده لذتِ کافی را ببری. ساده از آن عبور نکنی. دلخوشیهای کوچک را ببینی و خلقشان کنی. حتی بعد از یک وعده غذا کنارِ خانواده «دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود» را با ذوقِ بیشتری بگویی. غصه چشم و دلِ آدم را باز میکند.
حتی خیال دارم به فرزندم بگویم بعد از اولین شکستات بیشتر بزرگ میشوی، تا بعد از اولین پیروزیات.
حالا که آدمی به تعداد غصههایش بزرگ میشود تا شادیهایش را عمیقتر زندگی کند، چرا باید از دردهایش فرار کند و زیر فرش پنهانشان کند؟ چرا آنها را دور بریزد تا مبادا زخمی تازه شود؟ چرا چیزی که آدم را اهل میکند باید موجبات فرار را آماده کند؟
من خودِ بعد از غصههایم را بیشتر از خودِ قبل از آنها دوست خواهم داشت. اینی که هستم، هم دلخوشی را بهتر میبیند، هم بیشتر آن را مهیا میکند.
حتی اگر سیبزمینی زغالی باشد، وسطِ باغ، دمادمِ غروب، کوچک و به تعداد
از من میشنوی، خاطرات غصهدارت را هم مثل خاطرات خوشات دوست داشته باش.
آنها سهم بیشتری در دریا کردن دلات داشتهاند...
برچسبها: مریم قهرمانلو
نوشته بود کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟
نوشتم از جنگ ها برگشته ام
با زخم ها و موی سپید
و یاد گرفته ام صبور باشم و به تماشا قانع.
برچسبها: حمید سلیمی
تو باید باشی تا کم نیاورم
تو باید باشی تا فراموش نکنم
نفس کشیدن را
عشق را
زندگی را
بودن را ..
برچسبها: پل الوار
شاید من هیچوقت چیزی بهت نگم
شاید تو بتونی به هر حال درک کنی
شاید یه روز تو رو تو رویاهام پیدا کنم
شاید یه جایی برای ملاقات پیدا کنیم
بدون تو منم هیچی نیستم
هیچی بیشتر از تو و کمتر از تو نمیخوام
من رو از مسیرم دزدیدی
حالا من رو همراهی کن
یه جایی برای من باز کن
جایی که سایه ت روش بیوفته
هر کجا که بگی به دیدنت میام
همراه توام و همیشه هم خواهم بود
من فقط متعلق به توام و همیشه هم می مونم
هر جا تو بخوای من اونجام
نیاز من بهت از بین نمیره
چه بگی چه نگی
همیشه مال منی
دنبال جایی برای آرامش میگردم
این چیزیه که همیشه میخواستم
اما هرگز نتونستم آرامشی پیدا کنم
چرا به جایی که می خوام نمیرسم
کجا خودم رو گم کردم؟
چه بلایی سرم اومده؟
اوه مهربان
با جدا شدن از من به چی رسیدی؟
من خودم رو گم کردم
و نمی تونم خودم رو پیدا کنم
هر روز و هر لحظه دلم برات تنگ میشه
فقط تویی
تمام لحظه ها رو در فکر تو سپری میکنم
چرا تا اینجا با من اومدی؟
تو نمی دونستی
تو همیشه همراه منی
چرا من رو به اینجا کشوندی؟
تمام مسیرها رو جستجو کردم
همه جا تو رو میبینم
هر لحظه حضورت رو حس میکنم
و نبود تو من رو از پا درمیاره..
برچسبها: دیالوگ فیلم
| Design By : Pichak |