چکامه های ماندگار

زاییده افکار شاعران

 

به من نگو عاشق

به من که ترسیدم

به من که روزایِ

پس از تورم دیدم

به من نگو عاشق

به این من پا سوز

به من که تونستم

نبینمت یک روز

نرفتی از قلبم

نه کم شد از دردم

نه مردم از دوریت

نه زندگی کردم ..

 

 قسمتی از متن اهنگ روزبه بمانی

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۰ساعت 14:14 توسط بهاره"ک"|

 

دیدار تو حل مشکلات است

صبر از تو خلاف ممکنات است

دیباچهٔ صورت بدیعت

عنوان کمال حسن ذات است

لبهای تو خضر اگر بدیدی

گفتی: «لب چشمه حیات است!»

بر کوزهٔ آب نه دهانت

بردار که کوزهٔ نبات است

ترسم تو به سحر غمزه یک روز

دعوی بکنی که معجزات است

زهر از قبل تو نوشدارو

فحش از دهن تو طیبات است

چون روی تو صورتی ندیدم

در شهر که مبطل صلات است

عهد تو و توبهٔ من از عشق

می‌بینم و هر دو بی ثبات است

آخر نگهی به سوی ما کن

کاین دولت حسن را زکات است

چون تشنه بسوخت در بیابان

چه فایده گر جهان فرات است

سعدی غم نیستی ندارد

جان دادن عاشقان نجات است

 

 


برچسب‌ها: سعدی
نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۰ساعت 1:24 توسط بهاره"ک"|

 

در انتهای اندوهناکِ دهلیزِ بی‌منفذ،
چشمانِ تو شبچراغِ تاریکِ من است..


برچسب‌ها: احمد شاملو
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۰ساعت 5:24 توسط بهاره"ک"|

 

از من گذر تنهاییَم را دوست دارم
غُدم ولی خودخواهیَم را دوست دارم

آثارِ عشقش همچنان در جانِ من هست
مستم از آن شیداییَم را دوست دارم

هر هدیه ای آورده بود پس دادم اما
آن ژاکتِ اُخراییَم را دوست دارم

دیگر پشیمانی ز حالِ ما گذشته
تُندی نکن رسواییَم را دوست دارم

از شور بختی شُهره ی این مردمانم
دیوانه ام ناکامیَم را دوست دارم

حالم تغیّر دارد از این بی خودی ها
این حالتِ دریاییَم را دوست دارم

با ما دگر کاری ندارد زندگانی
چون پوچیِ دنیاییَم را دوست دارم

گفتی چه کردی با خودت از بی قراری؟
گفتم که این بی تابیم را دوست دارم

گفتی که او قدرِ جنونت را نداند
گفتم که بی لیلاییَم را دوست دارم

با من نگو دست از خیالش برکشم چون
آن دلبرِ هرجاییَم را دوست دارم !

دیگر برایش آن فلانی گشته ای تو
حتی همین گمنامیم را دوست دارم

 

 


برچسب‌ها: محسن محمودنیا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ساعت 23:24 توسط بهاره"ک"|

 

خدایا جهان پادشاهی تو راست

زما خدمت آید خدایی تو راست

پناه بلندی و پستی تویی

همه نیستند آنچه هستی تویی

همه آفریدست بالا و پست

تویی آفرینندۀ هر چه هست

تویی برترین دانش آموز پاک

ز دانش قلم رانده بر لوح خاک

خرد را تو روشن بصر کرده ای

چراغ هدایت تو بر کرده ای

نبود آفرینش تو بودی خدای

نباشد همی هم تو باشی به جای

 

+ باز ماه رمضان آمد و بر بام فلک

   می زند بانگ منادی که گنهکار کجاست؟


 


برچسب‌ها: نظامی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۰ساعت 5:57 توسط بهاره"ک"|

 

در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست می‌دارم.
در آن دوردستِ بعید
که رسالتِ اندام‌ها پایان می‌پذیرد
و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها
به‌تمامی
فرومی‌نشیند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایانِ سفر،
تا به هجومِ کرکس‌هایِ پایان‌اش وانهد...
در فراسوهای عشق
تو را دوست می‌دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهایِمان
با من وعده‌ی دیداری بده..

 


برچسب‌ها: احمد شاملو
نوشته شده در جمعه بیستم فروردین ۱۴۰۰ساعت 0:57 توسط بهاره"ک"|

 

من تنها عاشق تو نیستم

من به تو مومنم..

همانطور که انسان با اصل و نسب

به وطن ایمان دارد 

.

.

.

چنان تنهای تنهایم

که حتی نیستم با خود

نمی دانم که عمری را

چگونه زیستم با خود ..

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 15:2 توسط بهاره"ک"|

 

"تظاهر به دوست داشتن"

مثل خیانت عمل کثیفی است ..

حتی هزار برابر بدتر ..

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 1:5 توسط بهاره"ک"|

 

خنک آن دم که نشينيم در ايوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت به يکي جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حيات

آن زماني که درآييم به بستان من و تو

اختران فلک آيند به نظاره ما

مه خود را بنماييم بديشان من و تو

من و تو بي من و تو جمع شويم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پريشان من و تو

طوطيان فلکي جمله شکرخوار شوند

در مقامي که بخنديم بدان سان من و تو

اين عجبتر که من و تو به يکي کنج اين جا

هم در اين دم به عراقيم و خراسان من و تو

به يکي نقش بر اين خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدي و شکرستان من و تو

 


برچسب‌ها: مولانا
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 22:23 توسط بهاره"ک"|

 

تو،
نه دوری تا انتظارت کشم
و نه نزدیکی، تا دیدارت كنم
و نه از آن منی،
تا قلب‌ام آرام گیرد
و نه من، محروم از توام
تا فراموش‌ات کنم
تو در میانه‌ی همه چیزی..
 


برچسب‌ها: محمود درویش
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 22:24 توسط بهاره"ک"|

 

امشب شوقی وصف ناپذیر ؛ خواب را از چشمانم ربوده،افکار و آرزوهای قشنگم؛ رهایم نمی کند در این فکرم که  تمام تلاشم را نکرده ام  و باید دنیای درونم را به یاری قلم تحریر کنم
هر کسی بالاخره از یه جایی شروع کرده وبا سعی مداوم ؛به بلوغ و پختگی رسیده
قلمت رو بردار و از نو بنویس
آنچه سخت است در این میان نقد شدن توسط خواننده است فقط نا امید نشو!..
یک ذره خجالتی هستی ولی بی خیال
یادت هست هی نوشتی و پاره کردی
نام نوشته های ناتمام "اشک های پنجره" منتظر لمس این کتابم ...
بهار جان !من به تو ایمان دارم
اقدام، کلید اصلی تمام موفقیت‌هاست
خداوندا تنها درخواستم این باشد که ؛ همواره بر دانشم بیفزایی🙏 

 

+ویژگی های یک نویسنده خوب چیه؟

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 3:28 توسط بهاره"ک"|

 

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می‌کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن

(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،

اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت

حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.

حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،

تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

 


برچسب‌ها: سهراب سپهری
نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 18:4 توسط بهاره"ک"|

 

 

سخت ترین جای زندگی

جاییه که دیگه

به جای بزرگ شدن

پیر میشی..

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 1:34 توسط بهاره"ک"|

 

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن

که این مفرح یاقوت در خزانه توست

به تن مقصرم از دولت ملازمتت

ولی خلاصه جان خاک آستانه توست

من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی

در خزانه به مهر تو و نشانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز

از این حیل که در انبانه بهانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

 

+ در سفر به شیراز وبودن در کنار آرامگاه عزیز جان؛ حافظ  بعد از کیفی بسیار این ابیات روی کاشی دیوار لذت را دو چندان کرد .. بماند به یادگار .. خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش..خداوندا نگه دار از زوالش ..

نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 2:21 توسط بهاره"ک"|

 

آدمایی که

از رابطه های طولانی میان بیرون 

خطرناکند!

چون اونا میفهمن

میشه یه چیزایی رو از دست داد

و نَمُرد !


برچسب‌ها: ژوان هریس
نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 2:7 توسط بهاره"ک"|

 

پشت و پناه من بود، دیوار دلبر من

از گریه بر سر افتاد، ای خاک بر سر من!

لیلی کجا و حسنت؟ مجنون کجا و عشقم؟

نه آن مقابل تو، نه این برابر من

من مانده دست بر سر از ناله دل خویش

دل مانده پای در گل از دیده تر من

خوابم چگونه آید؟ کز چشم و دل همه شب

باشد در آب و آتش بالین و بستر من

تاب جفا ندارم، ای وای! اگر ازین پس

ترک ستم نگیرد، ترک ستمگر من

ای باد، اگر ببینی خوبان سرو قد را

عرض نیاز من کن با ناز پرور من

جز کنج غم، هلالی، جای دگر ندارم

من پادشاه عشقم، اینست کشور من

دل خون شد از امید و نشد یار یار من

ای وای! بر من و دل امیدوار من

ای سیل اشک، خاک وجودم بباد ده

تا بر دل کسی ننشیند غبار من

از جور روزگار چه گویم؟ که در فراق

هم روز من سیه شد و هم روزگار من

زین پیش صبر بود دلم را، قرار نیز

یارب، کجا شد آن همه صبر و قرار من؟

نزدیک شد که خانه عمرم شود خراب

رحمی بکن، و گر نه خرابست کار من

گفتی: برو، هلالی و صبر اختیار کن

وه! چون کنم؟ که نیست بدست اختیار من

 


برچسب‌ها: هلالی جغتایی
نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین ۱۴۰۰ساعت 1:6 توسط بهاره"ک"|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak