چکامه های ماندگار

زاییده افکار شاعران

غمگین ترین مصرع؟

بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد ..

.

.

موقعی که برف میباره همه جا ساکت میشه چون دونه های برف

امواج صوتی رو جذب میکنن. میدونی من فکر میکنم آدمی هم که

دوسش داری مثه برف میمونه وقتی میاد دیگه هیچ صدایی رو نمی شنوی

و چشمت دیگه هیچ جا رو نمی بینه

فقط و فقط همون آدم رو می بینی و توش غرق میشی ..


برچسب‌ها: سعدی
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱ساعت 21:7 توسط بهاره"ک"|

 

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من به در می‌رود

چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع

به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای

که ناگه بکشتش پریچهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر

که این است پایان عشق، ای پسر

اگر عاشقی خواهی آموختن

به کشتن فرج یابی از سوختن

 


برچسب‌ها: سعدی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۰ساعت 9:36 توسط بهاره"ک"|

 

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم

تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید

دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن

تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان

چون تأمل کند این صورت انگشت نما را

آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت

که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن

خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند

به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را

قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری

 


برچسب‌ها: سعدی
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد ۱۴۰۰ساعت 0:15 توسط بهاره"ک"|

 

به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم

برو ای طبیبم از سر که دوا نمی‌پذیرم

همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان

تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم

مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم

که ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم

برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان

بگذار تا ببینم که که می‌زند به تیرم

نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم

بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم

تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را

به زبان خود بگویی که به حسن بی‌نظیرم

تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی

که نه من غنوده‌ام دوش و نه مردم از نفیرم

نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را

نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم

اگرم چو عود سوزی تن من فدای جانت

که خوش است عیش مردم به روایح عبیرم

نه تو گفته‌ای که سعدی نبرد ز دست من جان

نه به خاک پای مردان چو تو می‌کشی نمیرم

 


برچسب‌ها: سعدی
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 21:53 توسط بهاره"ک"|

 

دیدار تو حل مشکلات است

صبر از تو خلاف ممکنات است

دیباچهٔ صورت بدیعت

عنوان کمال حسن ذات است

لبهای تو خضر اگر بدیدی

گفتی: «لب چشمه حیات است!»

بر کوزهٔ آب نه دهانت

بردار که کوزهٔ نبات است

ترسم تو به سحر غمزه یک روز

دعوی بکنی که معجزات است

زهر از قبل تو نوشدارو

فحش از دهن تو طیبات است

چون روی تو صورتی ندیدم

در شهر که مبطل صلات است

عهد تو و توبهٔ من از عشق

می‌بینم و هر دو بی ثبات است

آخر نگهی به سوی ما کن

کاین دولت حسن را زکات است

چون تشنه بسوخت در بیابان

چه فایده گر جهان فرات است

سعدی غم نیستی ندارد

جان دادن عاشقان نجات است

 

 


برچسب‌ها: سعدی
نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۰ساعت 1:24 توسط بهاره"ک"|

 

پروانه نمی شکیبد از دور

ور قصد کند بسوزدش نور

هر کس به تعلقی گرفتار

صاحب نظران به عشق منظور

آن روز که روز حشر باشد

دیوان حساب و عرض منشور

ما زنده به ذکر دوست باشیم

دیگر حیوان به نفخه صور

یا رب که تو در بهشت باشی

تا کس نکند نگاه در حور

ما مست شراب ناب عشقیم

نه تشنه سلسبیل و کافور

بیمست شراره آه مشتاق

کآتش بزند حجاب مستور

من دانم و دردمند بیدار

آهنگ شب دراز دیجور

آخر ز هلاک ما چه خیزد

سیمرغ چه می کند به عصفور

نزدیک نمی شوی به صورت

وز دیده دل نمی شوی دور

از پیش تو راه رفتنم نیست

گردن به کمند به که مهجور

سعدی چو مرادت انگبینست

واجب بود احتمال زنبور


برچسب‌ها: سعدی
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۸ساعت 0:51 توسط بهاره"ک"|

 

 

غم زمانه خورم

یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم ..

 

 


برچسب‌ها: سعدی
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 23:32 توسط بهاره"ک"|

 

 

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد .. 

 


برچسب‌ها: سعدی
نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۵ساعت 21:8 توسط بهاره"ک"|

 

 

با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست 
دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست 
ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد 
ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست 
مرد گستاخی نیم تا جان در آغوشت کشم 
بوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست 
بر گلت آشفته‌ام بگذار تا در باغ وصل 
زاغ بانگی می‌کنم چون بلبل آواییم نیست 
تا مصور گشت در چشمم خیال روی دوست 
چشم خودبینی ندارم روی خودراییم نیست 
درد دوری می‌کشم گر چه خراب افتاده‌ام 
بار جورت می‌برم گر چه تواناییم نیست 
طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهاد 
من که را جویم که چون تو طبع هرجاییم نیست 
سعدی آتش زبانم در غمت سوزان چو شمع 
با همه آتش زبانی در تو گیراییم نیست 

 

 


برچسب‌ها: سعدی
نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 9:45 توسط بهاره"ک"|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak