چکامه های ماندگار

زاییده افکار شاعران

 

دلتنگ شده ام !

به من بیاموز

که ریشه ی عشقت را از ته بزنم!


برچسب‌ها: نزار قبانی
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۹ساعت 16:3 توسط بهاره"ک"|

 

هی‌فلانی! دورادور "دوستت‌ دارم"

شایدقصه‌ای نباشم که گفته باشی و 

صدایی نباشم که شنیده باشی یا این‌که

دیواری‌نباشم "که چیده باشی مرا"، ولی

چنان‌بی‌صدا از دور آن‌ قدر دور

که حتی‌بعید بداند ذهنت

غریبــــــه‌ات می‌مانم و تورا دوست دارم زیاد

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۹ساعت 0:26 توسط بهاره"ک"|

 

من آسان دلبسته شدم افتادم در دام خودم
بشکن دل مرا که ز دل گلایه دارم پی هر بهانه ای برود نمیگذارم
یادت باشد از آن تو بود این دل که شکست آه از عشق
یادم باشد دلتنگی تو تقدیر من است آه از عشق
آه از عشق و غم زیبایش آتش آتش همه دریایش
عاشق ماند و دل تنهایش ...
آه از عشق و غم زیبایش آتش آتش همه دریایش
عاشق ماند و دل تنهایش ...
هیجان تو جان سخن نگران تو هر رگ من
من و دل که تپد به خاطر تو ...
بنگر که رسیده کنون به دوراهی عقل و جنون
به کجا برود مسافر تو ...
تو و رفتن و بی خبری من و ماندن و در به دری
من و بهت شب و سکوت باران ...
تو این همه سر نزدن من و این همه خیره شدن
به عبور غمت از این خیابان ...
آه از عشق و غم زیبایش آتش آتش همه دریایش
عاشق ماند و دل تنهایش ...
آه از عشق و غم زیبایش آتش آتش همه دریایش
عاشق ماند و دل تنهایش ...

سالار عقیلی

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۹ساعت 22:54 توسط بهاره"ک"|

 

من ..

قاصدکی در باد

بی دفاع

..

نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۹ساعت 0:44 توسط بهاره"ک"|

 

بپذیر که هر حرفی ارزشِ شنیدن ندارد و هر قضاوتی ارزشِ بحث کردن ...
بپذیر که گاهی آدم ها به قدری لبریز امواج و صفت های منفی اند که همان بهتر که به روی خودت نیاوری !
تو قادر به تغییر خصلت های آزاردهنده ی آدم ها نیستی ، چون تو جای آن ها نیستی و تاریخچه ی دردهایشان را نمی دانی و نمی دانی از کجا و چه زخم هایی خورده اند که حالا به هرکس که می رسند ؛ زخم می زنند !
تو باید آنقدر قوی و بی تفاوت باشی که بی آنکه حتی خم به ابرو بیاوری ، از کنار آدم های منفی ، عبور کنی و دغدغه ی مقصدت را داشته باشی ، نه حرف ها و کنایه هایی که فقط مانع خوشبختی و آرامش تو می شوند ...
بی تفاوت باش و رها ؛
درست مانند دریایی که با پرتاب هیچ خرده سنگی ، متلاطم نمی شود
درست مانند رودخانه ای که بخاطر هیچ سنگریزه ای ، تغییر مسیر نمی دهد !
آدم ها برای پی بردن به عمق دریاچه ، سنگ می اندازند ،
تو دریا باش و عمیق ،
تو رودخانه باش و بی انتها ...
بزرگ باش و در پیِ اثبات خودت به ذهن های کوچک ، نباش !
که برای بعضی ها ، همان بهتر که ناشناخته بمانی ...
 


برچسب‌ها: نرگس صرافیان طوفان
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۹ساعت 18:1 توسط بهاره"ک"|

 

تو آن شعری 

که من جایی نمی خوانم..

 

که می ترسم به جانت چشم زخم آید

چو می گویند تحسینم

زبانم لال اگر روزی نباشی

من چه خواهم کرد؟!

 


برچسب‌ها: محمد علی بهمنی
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۹ساعت 15:29 توسط بهاره"ک"|


معنی‌شناسی «یار» و «داف»

«یار» یک زنگ کهن دارد. آدم احساس می‌کند این واژه از گذشته می‌آید و مثلاً از سنت ادبیات فارسی گرفته شده است. تصویرِ یار مینیاتوری است: اثیری است و پر از ناز و کرشمه. شفیعی کدکنی می‌گوید معشوق شعر کهن سادیست (دیگرآزار) و عاشق شعر کهن مازوخیست (خودآزار) است. او «ناز» دارد و این «نیاز»؛ و عاشق از ستمی که معشوق به او می‌کند، لذت می‌برد. اما مهترین ویژگی معنی‌شناختی «یار» این است که در دسترس نیست. یار، به این دلیل یار است که حاضر نیست. ارزشش در نبودنش است. اصلی‌ترین مفهوم مربوط به یار «فراق» است. 

«داف» اما، طنینی جدید دارد. این واژه سابقه‌ای در ادبیات کهن ما ندارد. تازه وارد زبان روزمره‌ی ما شده است. مینیاتوری نیست، بلکه فانتزی است. در توصیفش بیشتر از ظاهر او گفته می‌شود: از لباس و چهره و اندامش. اما مهمترین ویژگی‌اش این است که به دست می‌آید. اگر در دسترس نباشد فراموش می‌شود. کسی پنجاه سال در سوگ از دست دادن یک داف نمی‌نشیند. اگر «یار» نماد وحدت معشوق است، «داف» نماد کثرت و تنوع آن است. دافی که به دست نیاید داف نیست. هیچ است. مهمترین مولفه‌ی معناشناختی داف «وصال» است. 

ترانه‌ی فارسی از «یار» گذر کرده و به «داف» رسیده‌است. این مختص رپ نیست. حتی مختص شعر و موسیقی هم نیست. فراگیرتر است. خوب و بدش و جنبه‌ی اخلاقی یا دینی‌اش را در جای دیگری بررسی می‌کنم. اینجا مسئله‌ای دیگر مطرح است: گویی از پارادایم «فراق»، به پارادایم «وصال» پاگذاشته‌ایم. 


 


برچسب‌ها: شهریار خسروی
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۹ساعت 23:34 توسط بهاره"ک"|

 

جانانم!
روزهای سیاه محکوم به تمام شدن هستند، اما فراموش نمی‌شوند.
روشنی فردای من و تو مدیون تاریکی امروزمان است. خودت می‌گفتی که رسیدنِ برگ‌های درخت به خورشید، مدیون فرو رفتن ریشه‌ها در تاریکی خاک است.
حالا هرچه ریشه بیشتر در سیاهی فرو برود، برگ‌های بیشتری فردا به نور خورشید خواهد رسید. روزهای روشن می‌آیند.
تکیه می‌کنیم به ریشه‌های فرو رفته در تاریکی‌مان. هرچه باشد، دانه‌ی ما را در دل تاریکی‌ها کاشته‌اند. ذات ما به همین تناقض زنده است. هیچ دانه‌ای از روشنی به تاریکی نرسیده و همه از سیاهی به سفیدی می‌رسند.
هرچقدر که به نور نزدیک‌تر بشویم، از آن‌طرف بیشتر در دل سیاهی‌ها ریشه خواهیم دواند.
از تاریکی نباید ترسید جانانم...


برچسب‌ها: فهیم عطار
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۹ساعت 20:54 توسط بهاره"ک"|

 

 در نزن،رفته ام از خویش کسی منزل نیست.

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۹ساعت 0:32 توسط بهاره"ک"|

 

غم که از حد بگذرد،دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری میکند


برچسب‌ها: شیدا صیادی پور
نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر ۱۳۹۹ساعت 2:20 توسط بهاره"ک"|

 

به خدایی که تو را دست دلم داد بگو

لمس آغوش تو معراج زمین گیران است!

 


برچسب‌ها: آرش مهدی پور
نوشته شده در دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۹ساعت 19:19 توسط بهاره"ک"|

 


عِشق از همانجايى شـروع شد
كـه حالِمان بـه هيچ چيز
خوش نشد اِلا دوست داشتنش ...!!
 


برچسب‌ها: امیر وجود
نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۹ساعت 0:35 توسط بهاره"ک"|

 


نمی‌دانم چرا اما...
به قدری دوستت دارم
که از بیچارگی گاهی
به حالِ خویش می‌گریم
 


برچسب‌ها: فاضل نظری
نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۹ساعت 0:30 توسط بهاره"ک"|

 


وقتی چشمت را باز می‌کنی می‌بینی
بزرگترین ضربه ها را همانهايی زده‌اند 
که زمانی با چشم بسته
و از ته دل دوستشان داشته‌ای ...
 


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۹ساعت 0:28 توسط بهاره"ک"|

 

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

ما بی‌خبر شدیم که دیدیم حسن او

او خود ز حال بی‌خبر ما خبر نداشت

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

گفتند خرم است شبستان وصل او

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

 


برچسب‌ها: خاقانی
نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۹ساعت 0:14 توسط بهاره"ک"|

 

شعر خواندم
که تو را از سر خود اندازم

تو خودت
شعر شدی در سر من افتادی

 


برچسب‌ها: جواد صفری
نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر ۱۳۹۹ساعت 0:16 توسط بهاره"ک"|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak