چکامه های ماندگار
زاییده افکار شاعران
از زندگانيم گله دارد جوانيم
شرمنده جواني از اين زندگانيم
دارم هواي صحبت ياران رفته را
ياري کن اي اجل که به ياران رسانيم..
پرواي پنج روز جهان کي کنم که عشق
داده نويد زندگي جاودانيم
چون يوسفم به چاه بيابان غم اسير
وز دور مژده جرس کاروانيم
گوش زمين به ناله من نيست آشنا
من طاير شکسته پر آسمانيم
گيرم که آب و دانه دريغم نداشتند
چون ميکنند با غم بي همزبانيم
اي لاله بهار جواني که شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانيم
گفتي که آتشم بنشاني، ولي چه سود
برخاستي که بر سر آتش نشانيم
شمعم گريست زار به بالين که شهريار
من نيز چون تو همدم سوز نهانيم
برچسبها: شهریار
میترسُم از این کشور خوسیدهی خوشبخت
بیدار بشُم این طرف مرز نباشی
تو خوُ زمین باشُم و بارونی و گندم
بیدار بشُم اما کشاورز نباشی
میترسُم از اینجا بری و خونه بُرُمبه
له شُم تو به معماری آوار بخندی
آواره بشُم مملکتُم دست تو باشه
هیهات اگر ارتش موهاتِ نبندی
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
میترسُم از اون لحظه که دیوونه نباشی
هی پست کنُم عمر عزیزُم در خونهات
یک عمر کسی در بزنه خونه نباشی
ایجاد شدی توی تنُم مثل یه بحران
بحران شدُم از بوسهی ایجاد شونده
پایان غمانگیز خودُم منتظرم هست
میترسُم از اون لحظهی فرهاد شونده
افسار پریشونی من دست خودُم نیست
جن رفته در این شعر در این وزن عروضی
میترسُم از این حیف شدن حیف اگر تو
حتا به منِ پاره شده چشم ندوزی
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
میترسُم از اون لحظه که دیوونه نباشی
هی پست کنُم عمر عزیزُم در خونهات
یک عمر کسی در بزنه خونه نباشی
پای رفتنت درد میکند؟
بس که راه رفته ای؟
بس که دویدی و نرسیدی؟
دل گره بزن به آسمان!
مغز به همه دستور میده
ولی از قلب خواهش میکنه!
| Design By : Pichak |