چکامه های ماندگار

زاییده افکار شاعران

 

روزا بی تو شبیه شام تاره

دلم  آروم نداره ؛ بی قراره

یکی کاشکی ازت خبر بیاره

 

کجایی همه ی دار و ندارم

بهار اومد ، بهارم

 

توی سینه م

یه قلب خسته از زمونه دارم

 

دلم برات می خونه تو کجایی

چشام کاسه ی خونه تو کجایی

 

با خنده ت همه آسمون می خنده

گل بارون می خنده

 

تو که شادی

گلای باغچه ی خونه مون می خنده

 

باگریه ت کار دنیا اشک و آهه

برام خنده گناهه ، غم نبینی

اگه گریه کنی روزم سیاهه

 

دلم برات می خونه تو کجایی

چشام کاسه ی خونه تو کجایی

 

گمون کنم بدونم که کجایی

تو مجلس عزایی

 

یا مدینه

هلاک گریه های بی صدایی

 

تو دستت پر زخمی کبوتر

تو چشمات غم حیدر

 

با عمامه ت

داری می گیری خون از لب مادر

 

مادر برات می خونه تو کجایی

چشام کاسه ی خونه تو کجایی

 

چشای مرتضی چشمه ی زمزم

داره می باره نم نم

 

میگه زهرا

چقدره خوش بودیم من و تو با هم

 

تو آسمون من تا زد سپیده

رسیدی قد کشیده

 

ولی امشب داری میری

با این قد خمیده

 

دلم برات می خونه نرو زهرا

چشام کاسه ی خونه نرو زهرا

 

ممنونم اگر نروی

می میرم اگر بروی

 

من ماندم و زینب تو

خون می چکد از لب تو

 

زهرا مرو مرو

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۹ساعت 1:16 توسط بهاره"ک"|

 

کاش یه موج رادیو

همیشه روی صدای تو بود ..

.

.

.

دارو فروش خسته دلان را دکان کجاست..؟

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۹ساعت 0:25 توسط بهاره"ک"|

 

مادربزرگ همیشه میگفت درد تن یك جا نمی ماند! كلیه میزند به كمر، كمر میزند به پا، پا میزند به قلب، میگفت درد هی توی تنت تقسیم میشود.
اما درد روح، قُلمبه میشود یك جا امانت را میبرد! هركسی هم كه از راه برسد و بپرسد چه مرگت است؟! فقط میشود دستت را روی زانو و كمرت بگذاری و ناله كنی كه تیر میكشد.

درد روح را نمیشود نشان كسی داد...
 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۹ساعت 21:1 توسط بهاره"ک"|

 

اگر دیداری هم نباشد

حتی اگر لمسی هم نباشد

بی دلیل برای بعضی ها

همیشه جایی در دل هایمان هست!

 

 


برچسب‌ها: جمال ثریا
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ساعت 1:9 توسط بهاره"ک"|

 

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

محراب ابرویت بنما تا سحرگهی

دست دعا برآرم و در گردن آرمت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب

بیمار بازپرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار

بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد

منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبار

تخم محبت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل

در پای دم به دم گهر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست

فی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت

 

 


برچسب‌ها: حافظ
نوشته شده در چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۹ساعت 21:23 توسط بهاره"ک"|

 

دستانم

بوی عشق می دهند

بوی انار و خرمالو ،

آنقدر که کوچه های پاییز را

دست در دست خیالت

قدم زدم !!

 


برچسب‌ها: سارا قبادی
نوشته شده در چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۹ساعت 23:38 توسط بهاره"ک"|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak