چکامه های ماندگار

زاییده افکار شاعران

 

میگفت:

فقط کسانی که شما دوسشون دارید

می تونن قلب شما رو بشکنن

بقیه فقط شما رو عصبانی میکنن..

نوشته شده در شنبه سی ام اسفند ۱۳۹۹ساعت 23:59 توسط بهاره"ک"|

 

تو بخند

بهار خودش می شکُفد..

 

+سلام و ارادت و آرزوهای خوب،انشالله سالی خاطره انگیز و شاد .. عیدتون مبارک 😊💐

نوشته شده در شنبه سی ام اسفند ۱۳۹۹ساعت 15:23 توسط بهاره"ک"|

 

چه در دست های توست نمی دانم
اما بیا آسمان را نگاه کنیم
منى که هر وقت دستانت را می گیرم
زیاد میشوم ، قوی ترم
این چشم های تو که شبیه گذشته هاست
شبیه تنهایی
شبیه درخت هاست
به آبها نگاه می کنم تا گرم شان کنم
گرم می شوند
تو را با خود به جایی غریب آورده ام
تو که پنجره های زیادی داشتی
که من یکی یکی شان را بستم
بستم تا سمت من برگردی
کمی بعد اتوبوس خواهد آمد
و ما سوار شده و خواهیم رفت
جایی انتخاب کن برگشتی وجود نداشته باشد
زیرا که جز این دیگر ممکن نیست
بیا اکنون قرار بگذاریم
که تنها دست های تو
و تنها دست های من کافی باشد
تو را برای خودم کنار گذاشته ام
بی وقفه خود را به یاد من بیاور
بی وقفه

 


برچسب‌ها: تورگوت اویار
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ساعت 23:51 توسط بهاره"ک"|

 

فقط مرگ

به تنهایی اتفاق می افتد.

عشق اما،

همیشه دو نفره است


برچسب‌ها: اتاُل بهرام اوغلو
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ساعت 23:46 توسط بهاره"ک"|

 

کاش بدانی

درست در همین دقیقه‌ها

برای چند لحظه با تو تَنها‌بودن

حاضرم چه چیزهایی را از دست بدهم ..

این واقعا یک جمله ی خشک و خالی ادبی نیست..


برچسب‌ها: ناظم حکمت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ساعت 23:7 توسط بهاره"ک"|

 

جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه

بی یاد تو هر جا که نشستم توبه

در حضرت تو توبه شکستم صدبار

زین توبه که صد بار شکستم توبه

 

 


برچسب‌ها: ابوسعید ابوالخیر
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۹ساعت 18:56 توسط بهاره"ک"|

 

زردي من از تو  

سرخي تو از من 

سرخي آتش مال ما  

زردي ما مال شما

غم برو شادي بيا

نكبت برو روزي بيا

گل چهارشنبه سوری

درد و بلا رو ببري

غم برو شادي بيا  

محنت برو روزي بيا 

اي شب چهارشنبه  

اي كليه جاردنده

بده مراد بنده..

 

+ امشب زردی و بد حالیمون رو به آتیش دادیم و سرخی و شادابی آتیش رو به خودمون منتقل کردیم و آماده استقبال از بهار ..

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۹ساعت 0:29 توسط بهاره"ک"|

 

این روز‌ها بیش از هر زمان دیگری دانستم که مالک چیزی نیستم

نه مالک جانم نه مالم نه بدنم

هر آنچه برایش تلاش کردم، بدست آوردم، نگاهش داشتم دیگر برای من نیست.. خداوندا روزی بمن گفتی که صحرای محشری هست که در آنجا هیچکس دیگری را نمیشناسد.

فرزند، پدر مادر را

و برادر، خواهر را

زن، شوهر را...

همه یکدیگر را میبینند، اما در آغوش نمیگیرند‌

می‌بینند، اما دست یکدیگر را نمیگیرند. روزی گفتی هر آنچه در زمین بدست آوردی به یکباره از دست میدهی و من می‌اندیشیدم که مگر میشود؟ اکنون در این روز‌ها که کرونا جهان را تسخیرکرده

بیش از همیشه می‌دانم که هست آنچه که گفتی؛ اکنون می‌دانم من حتی مالک بدن خود نیستم؛ که هرجا بروم که هر آنکه را بخواهم در آغوش بگیرم ،که می بینم مادری را که هفته‌هاست فرزند خود را در آغوش نگرفته می‌بینم که بهترین امکانات را در اختیار دارم، اما نمی‌توانم استفاده‌ای از آن ببرم. خدایا اکنون میدانم اختیارم در گرو اختیار توست

و جز تو که بی انتها و همیشه هستی

چیزی ندارم که بتوانم به آن تکیه کنم

که هر لحظه و همیشه داشته باشمش

خدایا دراین محشر، مرا و دوستانم رابه حال خودمان رها نکن!

به لطفت سخت محتاجیم ..

 


برچسب‌ها: داریوش فرضیایی
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹ساعت 0:25 توسط بهاره"ک"|

 

 

در دامنه‌های دنا

بالاتر از بی‌قراریِ كبك‌ها

ابری بودم كه جز قله دامنگیرم نبود؛

فراز بودی كه فرود آمدم 

حالا در تو شاعری زندانی‌ست در من شعری! 


برچسب‌ها: علیشاه مولوی
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۹ساعت 23:59 توسط بهاره"ک"|

 

رابطه های خوب
با حرفهای قشنگ شروع میشه
ولی با رفتارهای درست دوام پیدا میکنه...
بیشتر آدمها اولش رو خوب بلدن
ولی در ادامه پُر از اشتباهند...

 

#تلنگر


برچسب‌ها: تلنگر
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ساعت 16:20 توسط بهاره"ک"|

 

تویی نقشی که جان‌ها برنتابد

که قند تو دهان‌ها برنتابد

جهان گر چه که صد رو در تو دارد

جمالت را جهان‌ها برنتابد

روان گشتند جان‌ها سوی عشقت

که با عشقت روان‌ها برنتابد

درون دل نهان نقشیست از تو

که لطفش را نهان‌ها برنتابد

چو خلوتگاه جان آیی خمش کن

که آن خلوت زبان‌ها برنتابد

بدو نیک ار ببینی نیک نبود

از آن بگذر کز آن‌ها برنتابد

بگو تو نام شمس الدین تبریز

که نامش را نشان‌ها برنتابد

 


برچسب‌ها: مولانا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ساعت 15:55 توسط بهاره"ک"|

 

محبوب من! وقتی دلم نمی خواهد

هیچکس را در این دنیا ببینم

به سمت خانه ی شما راه می افتم ...

 

محمد صالح علاء

 

 

+خدایا گشایشی کن برای دل هایی که با بغض صدایت میزنند ..


برچسب‌ها: محمد صالح علاء
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۹ساعت 23:27 توسط بهاره"ک"|

 

گر چه فارغ زِ تَبِ "خانه‌تِکانی"‌ شده‌ام
فَرشِ پاخورده‌ی دل را بِتکانَم، هنَر است...

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۹ساعت 0:3 توسط بهاره"ک"|

 

مرحبا اي پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه ان دام و من

بر امید دانه‌اي افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمه‌اي از شرح شوق خود از آنک

دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده هم چون توتیا

خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

 


برچسب‌ها: حافظ
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۹ساعت 23:52 توسط بهاره"ک"|

 

تکه کلامش بود ؛
فرق نمی کرد موقع سلام یا وقت خدا حافظی ، می گفت
" تنور دلت گرم ..."
معنی این جمله را بعدها فهمیدم ...
هر جا که از دلم مایه گذاشتم
و اتفاق خوبی افتاد یاد حرفش افتادم
انگار تنور دلت که گرم باشد
نان مهربانی اش را می خوری
هرچه دلت گرمتر ، مهربانی ات بیشتر و روزگارت آبادتر است .

 

تنور دلت گرم ...


 


برچسب‌ها: احمد شاملو
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۹ساعت 23:43 توسط بهاره"ک"|

 

ای زاهدِ ظاهربین از قُرب چه می پرسی؟

او در من و من در وی

چون بو به گلاب اندر ..

 


برچسب‌ها: نصیرالدین اودهی
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۹ساعت 23:1 توسط بهاره"ک"|

 

فکر کن قهوه بنوشی ته فالت باشد
بعد از این دیدن او فرض محالت باشد

از خدا ساده بپرسی که تو اصلاً هستی؟
گریه‌ات باعث تکرار سوالت باشد

چمدان پر بکنی خاطره‌ها را ببری
عکس‌هایش همه‌ی عمر، وبالت باشد

روز و شب قصه ببافی که تو را می‌خواهد
باز پیچیده‌ترین شکل خیالت باشد

توی تنهایی خود فکر مسکّن باشی
قرص اعصاب فقط چاره‌ی حالت باشد

پاکت خالی سیگار و شب و بی‌خوابی...
فکر کن قهوه بنوشی ته فالت باشد!

«ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری»
قسمت ما نشد این عشق...
حلالت باشد
 

 


برچسب‌ها: علی صفری
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۹ساعت 1:52 توسط بهاره"ک"|

 

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

 

 

+امروز تولدم بود ، با حساب سال هایی که گذشته است و سال هایی که پیش رو دارم، فرصت من برای درک زندگی و دوست داشتن عزیزانم محدود و کوتاه و با این همه باکیفیت و پرمعنا به نظر می رسد. نمی توانم حتی یک لحظه از این زندگی را بدون مزه مزه کردن ارزش آن، سپری کنم. دوست دارم تا ابدیت میان زمین و آسمان ها، در حالی که وجودم مالامال عشق به طبیعت و زندگی است، به سر برده و در دشت های پر از شقایق، عاشقانه بدوم .. آمین🙏

 


برچسب‌ها: سهراب سپهری
نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۹ساعت 21:42 توسط بهاره"ک"|

 

به خط و خال گدایان مده خزینه دل

به دست شاهوشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل نکند جفای خزان

غلام همت سروم که این قدم دارد


برچسب‌ها: حافظ
نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۹ساعت 22:7 توسط بهاره"ک"|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak