چکامه های ماندگار

زاییده افکار شاعران

 

ای روی تو آیت نکویی

حسن تو کمال خوبرویی

راتب شده عالم کهن را

هردم ز تو فتنه‌ای به نویی

معروف لبت به تنگ‌باری

چونان که دلت به تنگ‌خویی

بردی دل و در کمین جانی

یارب تو از این همه چه جویی

گویی شب وصل با تو گویم

الحق تو کنی خود آنچه گویی

در کوی غمت به جان رسیدم

گفتم تو کجا و در چه کویی

گفتا بدو روزه غیبت آخر

تا چند ز یک سخن که گویی

من هم به جوار زلف آنم

کز عشوه تو در جوال اویی

 


برچسب‌ها: انوری
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۸ساعت 0:48 توسط بهاره"ک"|

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است 

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه ی سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که برآسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ی ایام دل آدمیان است

دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی است درین سینه که همزاد جهان است

از داد و داد آن همه گفتند و نکردند

یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی است که اندر قدم راهروان است

 


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۸ساعت 1:50 توسط بهاره"ک"|

 

غم مخور جانا در اين عالم 
كه عالم هيچ نيست 
نيست هستی جز دمی ناچيز 
و آن دم هيچ نيست 

 


برچسب‌ها: ملک الشعرا
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۸ساعت 23:16 توسط بهاره"ک"|

 

چندان دخیل مبند که بخشکانی ام از شرم ناتوانی ی خویش  
درخت معجزتی نیستم 
تنها یکی درخت ام
نوجی در آبکندی
و جز این ام هنری نیست 
که آشیان تو باشم 
تخت ات و 
تابوت ات .

یادگاریم و خاطره اکنون . ـــ

دو پرنده  
یادمان پروازی
و گلویی خاموش
یادمان آوازی .


برچسب‌ها: احمد شاملو
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۸ساعت 10:52 توسط بهاره"ک"|

 


خیلی خیلی دوستت دارم
اما دلگیرم
مثل موسیقی بی کلامی
که از نبودنت،
هزاران درد پنهان دارد
و هزاران خواهش ِ
بی پاسخ...
 


برچسب‌ها: امید آذر
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۸ساعت 14:55 توسط بهاره"ک"|

 

روزی،  در پَستوی اتاقِ پدربزرگم  ورقی فرسوده یافتم، به خط ، پدربزرگم؛ کوچک  بودم، به سختی نوشته را خواندم. اما هیچ معنائی فهم نکردم .مگر روزی که، زخم جهل را، در جانِ خویش دانستم. پدربزرگم نوشته بود: تا زمانی که باغِ وجودِ خود را، مأوای درازگوشان کرده ای،  پَرندۀ جانت، شعورِ هیچ  پروازی را، فهم نخواهد کرد.


برچسب‌ها: میثرا اشوان
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۸ساعت 1:6 توسط بهاره"ک"|

 

من تفنگی شده ام رو به نبودن هایت

رو به یک پنجره در جمعیت تنهایت

فکر کردم که خودم را به تو نزدیک کنم 

بی هوا بین دو ابروی تو شلیک کنم 

خنده های تو مرا باز از این فاصله کشت

قهر نه دوری تو قلب مرا بی گله کشت

موج موهای بلند تو مرا غرق نکرد

حسم از سردی این بی خبری فرق نکرد

از دلم دور شدی فکر تو آمد به سرم

خواب میبینمت از خواب نباید بپرم

خواب پرواز تو با نامه ی خیسی در مشت

تو نباشی غم این عصر مرا خواهد کشت

عصر تلخی که به جز خاطره ای قرمز نیست

عصر تلخی که به جز ترس خداحافظ نیست

یک دو راهیست که از گریه به دریا برسم

به تو تنها برسم یا به تو تنها برسم

خنده های تو مرا باز از این فاصله کشت

قهر نه دوری تو قلب مرا بی گله کشت ..
 


برچسب‌ها: حسین غیاثی
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۸ساعت 18:22 توسط بهاره"ک"|

 


آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. 
چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید چه احساسی دارد. 
و اگر آن آدم کسی باشد که ، تو را به سکوت تشویق می کند، 
تنهایی تو کامل می شود...
 


برچسب‌ها: عباس معروفی
نوشته شده در شنبه دهم اسفند ۱۳۹۸ساعت 0:24 توسط بهاره"ک"|

 


ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﺳﺖ. ﺩﻟﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺳﺮﺕ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ. ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﺪ، ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ حتی ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ. ﺩﻟﺖ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻤﯿﺰﺕ ﺭﺍ ﻧﭙﻮﺷﯽ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﻧﮑﻨﯽ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺁﻥ ﺁﻫﻨﮕﯽ ﺭﺍ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﯽ، ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭَﺩَﺵ ﻣﯽﮐﺮﺩﯼ. ﺩﻟﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ، ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩِ ﺧﻮﺩﺕ. ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﯼ، ﺑﻪ ﻗﺒﻞ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ. ﻭ ﯾﺎ حتا ﻓﮑﺮ ﻫﻢ ﻧﮑﻨﯽ. ﻓﻘﻂ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﯽ. ﺑﯽﻫﯿﭻ ﺩﻟﯿﻠﯽ... ﺑﯽﻫﯿﭻ ﺑﻬﺎﻧﻪﺍﯼ... ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺗﺎﺑﻠﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﯾﺎ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ: ﻋﺰﯾﺰﺍﻧﻢ، ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ﻭﻟﯽ لطفا، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﻦ ﻧﺸﻮﯾﺪ.
ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ. 
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ی ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﺁﻣﺪﻡ ﻧﺒﻮﺩﯼ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺁﯾﻢ...
 


برچسب‌ها: مرتضی برزگر
نوشته شده در شنبه دهم اسفند ۱۳۹۸ساعت 0:9 توسط بهاره"ک"|

 

حسِ دوست داشتن که می پیچد

در وجودم

دوست دارم ،

آسمان را در آغوش بگیرم

دوست دارم ،

دنیا را برقصانم ...!

نه ...!

دوست دارم در گوشَت زمزمه کنم ،

دوستت دارم ..

 


برچسب‌ها: عادل دانتیسم
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند ۱۳۹۸ساعت 15:11 توسط بهاره"ک"|

 

کسی تولد مرا به خاطرم می‌آورد
برای خاک قلب من گل و شکوفه می‌خرد

کمی بزرگ می‌شوم تنم جوانه می‌زند
فقط یواشکی دلم، تو را بهانه می‌کند

اگرچه با سرود و شعر دلم پر از چکاوک است
خودت بگو بدون تو تولدم مبارک است؟

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۸ساعت 15:31 توسط بهاره"ک"|

 

 

عاشقم…..
اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی……

گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ،
تو را تنگ در آغوش بگيرم

 


برچسب‌ها: رحمان نصر اصفهانی
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۸ساعت 7:6 توسط بهاره"ک"|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak