چکامه های ماندگار

زاییده افکار شاعران

 

دلم ، برای‌ آدمهای‌ تنها می‌سوزه

آن دسته آدمهایی‌که

برای‌خودشان‌آنقدری‌ به خوبی‌ارزش‌ قائلند

که هرکسی‌ را شایسته هم‌نشینی‌نمی‌دانند اصلاً..

"همان‌هایی‌که"حریمشان‌حرمت دارد.

دلم برای‌آن بغض‌ بی‌مخاطبشان‌ می‌گیرد

برای‌ لبخند

و "شیطنت‌های‌تبعید شده‌شان‌می‌سوزه"..

این‌آدمها اشتباه‌نکرده‌اند

و لیاقتِ آن‌ها تنهایی‌ هم نیست.

مشکل‌ و گناه از ماست

نباید طوری‌می‌شدیم که‌تنهایی‌را

به‌حضورِ ما

ترجیح‌دهند

هیچ‌وقت

...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ساعت 7:33 توسط بهاره"ک"|

 

تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی

یک عمر قناعت نتوان کرد الهی

دیریست که چون هاله همه دور تو گردم

چون بازشوم از سرت ای مه به نگاهی

بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سر

در آرزوی آن که بیابم به تو راهی

نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن

سرگشته ام ای ماه هنرپیشه پناهی

در فکر کلاهند حریفان همه هشدار

هرگز به سر ماه نرفته است کلاهی

بگریز در آغوش من از خلق که گلها

از باد گریزند در آغوش گیاهی

در آرزوی جلوه مهتاب جمالش

یا رب گذراندیم چه شبهای سیاهی

یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر

شایان گذشت تو مرا نیست گناهی

 

 


برچسب‌ها: شهریار
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 23:23 توسط بهاره"ک"|

 

 

 نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

كانون مهر و ماه مگر می شود خموش

آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آن كه دلش زنده شد به عشق

او با ترانه های محلی كه می سرود

با قصه های دلكش و زیبا كه یاد داشت

از عهد گاهواره كه بندش كشید و بست

اعصاب من بساز و نوا كوک كرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت ..

 

قسمتی از شعر مادر شهریار

 

دلم برای آغوشت و عطر تنت ..

 


برچسب‌ها: شهریار
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۸ساعت 23:16 توسط بهاره"ک"|

 

 

حکایت باران بی امان است
این گونه که من
دوستت می دارم
شوریده وار و پریشان
بر خزه ها و خیزاب ها
به بیراهه و راه ها تاختن
بی تاب، بی قرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن
حکایت بارانی بی قرار است
این گونه که من دوستت می دارم

 


برچسب‌ها: شمس لنگرودی
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۸ساعت 22:32 توسط بهاره"ک"|

 

تو راکجای‌قلب‌خود بگذارم‌

که دردهایم‌رانبینی 

کجا بگذارم

که از لابه‌لای درزهایش‌ سوز نیاید

"عزیز جان"

سر زده آمدی‌

ای کاش‌که ندا داده‌ بودی‌

تا دستی‌به سر و گوشش‌ می‌کشیدم

ولی‌خوب میانِ‌ این آشفته بازار

"بودنت"

زیباترین وقشنگ‌ترین دلگرمی‌دنیاست یارا ..

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 13:4 توسط بهاره"ک"|

 

من عاشق خودش بودم و کُل خانواده‌اش؛ لعنتی‌های دوست‌داشتنی، همه‌شان زیبا و خوش‌تیپ و شیک‌پوش.
به خانه ما که می‌آمدند، حالم عوض می‌شد.
نه که عاشق باشم نه، بچه ده یازده ساله از عشق چه می‌فهمد؟

فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده ‌بود نوی نو نگه داشتم تا عید، که آنها آمدند و هدیه کردم به او؛ که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان ....

یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت‌بام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند.

این بار اما داستان فرق می‌کرد.
دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد و بی‌وقت هم آمده بودند، وسط زمستان؛ زمستان برفی اوایل دهه شصت.
من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر؛
او، دو سال از من کوچک‌تر
هرکاری که کردم خوابم نبرد، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه، به سمت فتح حلیم و بربری

هوا تاریک بود هنوز؛ اما کم نیاوردم. رفتم تا رسیدم به حلیمی، بسته بود. با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز می‌شود.
بچه یازده دوازده ساله شعورش نمی‌رسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز می‌شوند! خلاصه، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت !
نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم . وقتی رسیدم خانه ، رفته‌بودند .
اول صبح رفته‌بودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان . اصلا نفهمیده‌بودند من نیستم . هیچکس نفهمیده‌بود .

خستگیش به تنم ماند .
خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید .

وقتی تلاش می‌کنی برای حال خوب کسی و نمی‌بیند ،
خستگیش به تنت می‌ماند ....
همین .


برچسب‌ها: چیستا یثربی
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 7:2 توسط بهاره"ک"|

 

من‌ درباره‌ی تو به آن‌ها نگفته‌ام اما تو را

دیده‌اند که در چشمانم شنا می‌کنی

من درباره تو، به آن‌ها نگفته ام

اما آن‌ها تو را در کلماتم دیده‌اند

یادت باشد که

عطرِ عشق‌ نمی‌تواند پنهان‌بماند ..
 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 23:24 توسط بهاره"ک"|

 

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور . که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه . لحظه دیدن میرسه
هر چی که جاده است رو زمین . به سینه من میرسه

ای که تویی همه کسم . بی تو میگیره نفسم
اگه تورو داشته باشم . به هر چی میخوام میرسم

وقتی تو نیستی . قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟
گلهای خواب آلوده رو . واسه کی بیدار بکنم؟
دست کبوترای عشق . واسه کی دونه بپاشه؟
مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه؟

عزیزترین سوغاتیه . غبار پیراهن تو
عمر دوباره منه . دیدن و بوییدن تو


نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام
عمر دوباره منی . تو رو واسه نفس میخوام


ای که تویی همه کسم . بی تو میگیره نفسم
اگه تورو داشته باشم . به هر چی میخوام میرسم
به هر چی میخوام میرسم ..‌

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 13:18 توسط بهاره"ک"|

 

از برای خاطر اغیار خوارم می‌کنی

من چه کردم کاینچنین بی‌اعتبارم می‌کنی

روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو

گر بگویم گریه‌ها بر روزگارم می‌کنی

گر نمی‌آیم به سوی بزمت از شرمندگیست

زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم می‌کنی

گر بدانی حال من گریان شوی بی‌اختیار

ای که منع گریه بی‌اختیارم می‌کنی

گفته‌ای تدبیر کارت می‌کنم وحشی منال

رفت کار از دست کی تدبیر کارم می‌کنی

 

 


برچسب‌ها: سنایی
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 23:1 توسط بهاره"ک"|

 

بعد تو منظره ی کوچه ی مان فرق نکرد
پنجره،چهره ی من،سوز اذان فرق نکرد

سر هر پیچ که عمدا به تو بر می خوردم
سرخی صورت من از هیجان فرق نکرد

بعد تو مادرم از عشق مرا می ترساند
حس من زیر قدم های زمان فرق نکرد

بی تو درگیر خیالات پر از درد شدم
روی بوم غزلم رنگ خزان فرق نکرد

روز و شب خوانده شدی در دل هر تصنیفی
بعد تو سوز قمر،لحن بنان فرق نکرد

مردی از جنس تو در قصه ی من مانده هنوز
سالها رفت،ولی مرد جوان فرق نکرد

هر چه می خواستم از شب به حقیقت پیوست
روز شد چهره ی بی رحم جهان فرق نکرد


 


برچسب‌ها: صنم نافع
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۸ساعت 23:48 توسط بهاره"ک"|

 

خودم را قانع می کنم
که شاید نمی خواند
که شاید به گوشش نمی رسد
که شاید مردمِ شهر خبردارش نمی کنند
از حجمِ دلتنگى ام
مگر می شود
یک نفر جان دادنَت را ببیند
بداند مخاطبِ تمامِ شعرهایش هستى و
سراغَت را نگیرد...؟!

 


برچسب‌ها: علی قاضی نظام
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۸ساعت 23:43 توسط بهاره"ک"|

 

زندگی می‌کشد آخر به کجا کارت را
باید از دور تماشا بکنی یارت را

روز دیدار، خودت را به ندیدن بزنی
شب ولی دوره کنی لحظهٔ دیدارت را

عاشقش باشی و تا عشق، خریدارت شد
دور سازی خودت از خویش خریدارت را

دوستش داشته باشی و نبیند هرگز
«دوستت دارم» در سینه گرفتارت را

بهترین پاسخ این درد، سکوت است، سکوت
نکند باز کنی مخزن‌الاسرارت را

رفتنی می‌رود و باز تو خواهی پرسید
از «نسیم سحر آرامگه یار...» ت را

 


برچسب‌ها: ابراهیم زمانی
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۸ساعت 2:17 توسط بهاره"ک"|

 

 

مرد اگر عاشق شود شب زنده داری میکند
زن ولی در عاشقــی ها بیقــراری میکند

مرد ساکت میشود بسیار و با بغض زیاد
در درونش موجی از افکار جاری میکند

زن اساساً در نبرد عاشقی بازنده است
درد را آرامتر با گریه زاری میکند

مرد کم صبر است این در چهره اش معلوم نیست
زن ولیکــن بیشتر چشــم انتظاری میکند

در شکست عاشقی هم باز زن بازنده است
چنگ بر دل، جنگ هــا با زخمِ کاری میکند

مرد اگر بازنده شد در جنگ میگردد خموش
مثل زن ، جنگی چنین کِـی انتحــاری میکند؟

ای خوش آن رندی که از بیم و هراس عاشقی
شعر میگوید فقط ، شب زنده داری میکند

 


برچسب‌ها: رند خراسانی
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۸ساعت 2:0 توسط بهاره"ک"|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak