چکامه های ماندگار

زاییده افکار شاعران

 

صد نامه فرستادم و یک نامه تو نامد

گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس..


برچسب‌ها: انوری
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 18:57 توسط بهاره"ک"|

 

گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو

گر هست بگو

نیست بگو

راست بگو


برچسب‌ها: مولانا
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 1:18 توسط بهاره"ک"|

 

مگر چند سالت است؟

که چشم هایت چون شراب هزار ساله مست میکنند و گونه هایت مثل دختر های چهارده ساله رنگ میگیرند.

حرف هایت گاهی مثل پسر های بیست ساله پر از شور و اشتیاق است، و گاهی مثل پدربزرگ هایمان، پر از مردانگی و قدرت

وقت هایی که من میخندم، میشوی همان مرد سی ساله ای که احساسش را فقط از چشم هایش میفهمی و وقت هایی که اشک میریزم، میشوی همان پسر شانزده ساله ی بی قراری که ادای آدم بزرگ ها را در می آورد!

اصلا چطور میشود فهمید که تو خنده هایت را از کدام قرن آورده ای؟

که هر لبخند کوچکی، یک جهان را را فرو میریزد. و من عاشق این جهان به هم ریخته ام!

و مهم تر از همه ی این زیبایی هایت، وقت هاییست که من را درک میکنی

تو آنقدر من را میفهمی، که گاهی از خودم میپرسم: مگر چند سالت است؟

اما بعد میگویم: اصلا مهم نیست چند سالت باشد

من به اندازه ی هزار سال دوستت دارم...

 

 


برچسب‌ها: دلارام شریفی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 23:40 توسط بهاره"ک"|

 

عادت کرده بود قبل از خواب برایش شعر بخوانم

یکجوری عادت کرده بود که تا نمیخواندم خوابش نمیبرد

یادم هست یک شب داشتم از مسافرت بر میگشتم که تلفن همراهم خاموش شد و یک مسیر طولانی هیچ گونه دسترسی به تلفن نداشتم.

خلاصه پنج صبح بود که رسیدم خانه و تا گوشی را روشن کردم....

دیدم هر پنج دقیقه یک بار پیام داده که:

"من خوابم نمیبره، شعر لدفا"

آخرین پیامش هم برای دو دقیقه پیش بود...

اشکم بی اختیار روی گونه لم داد...

دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم ..

آن چنان که کل شهر توان جدا کردنمان را نداشته باشند... .

.

.

عزیزم نمیدانم باز هم بیدار میمانی یا نه!

نمیدانم باز هم بی خواب میشوی یا نه!

فقط راستش را اگر بخواهی

کلی شعر روی دستم باد کرده...

کلی شعر که برای اپراتور میخوانم وقتی میگوید مشترک مورد نظرت خاموش است

کلی شعر که این بار من را بی خواب کرده اند...

کلی شعر که نمیدانم بدون گوش کردنشان

چگونه میخوابی؟!. .


 

 

 


برچسب‌ها: علی سلطانی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 23:8 توسط بهاره"ک"|

 

 

لحظه ها در شکم ساعت ها میمیرند

وشکوه شب و روز

وشکوفان بهار

باتلاش بی خبر

زین همه ناکامی ها

در رهی مبهم و گنگ

راه می پیمایند

قصه عزراها

وامقها

لیلا ها

در اساطیر زمان

می پوسند

و کهن مادر بی شرم زمان

بر این همه ناکامیها می خندد

و خدا میبیند و سکوت

من که در سیطره ی چنگ زمان معدومم

پس به چه امید

چه رو

جه عهد 

چه پیمان 

چه وفا

می توانم به تو

عشق تو مومن باشم..

 

 

 

 


برچسب‌ها: حسن کاشانی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 22:36 توسط بهاره"ک"|

 

 

لب خندان تو

برق چشمان تو

برده قرار از دل عاشق زارم

با من بی نوا

بیش از اینم جفا

دگر مکن یارم

ای گل ارغوان

همچو سرو چمان

ای در شب تار من روشنایی

بت چین و ختن

روح و جانی به تن

دل میربایی

آتش زده ای بر دل

وای از من و اه از دل

زندگی بی تو شده بیحاصل

دل شده مجنون چه کنم با دل

مستم زنگاه تو

زان چشم سیاه تو

همه دم افتاده به چاه تو

صنما سرگشته راه تو

از عشقت آرام جان

شده ام شیدای زمان

من ز سودای وصل تو

گشته‌ام رسوای جهان

رفت از دستم اختیار

بردی از من صبر و قرار

در شب و روز تار من

مه و خورشیدی ای نگار

آتش زده‌ای بر دل

وای از من و آه از دل

زندگی بی تو شده بی حاصل

دل شده مجنون چه کنم با دل ..
 

+این شعر زیبا رو با صدای استاد شجریان بشنوید


برچسب‌ها: محمد جواد ضرابیان
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 8:11 توسط بهاره"ک"|

 

رو در و دیوار این شهر
همش از تو یادگاره
توی این کوچه تاریک
منو تنها نمیذاره
یاد حرفهای قشنگت
که تو قلبم لونه می‌کرد
یاد دلتنگی چشمات
که منو بهونه میکرد
میزنه آتیش به جونم
پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه‌هامو
واسه کی پس بخونم؟
دل من هواتو کرده
آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و می‌دیدی
بی تو من تنهاترینم
توی این بازی که ساختی
من همه هستیمو باختم
زیر پات گذاشتی آخر
عشقی که من از تو ساختم
اگه تو دوستم نداشتی
از دلم خبر نداشتی
دلت از سنگ شده انگار
که منو تنها گذاشتی
میزنه آتیش به جونم
پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو
واسه کی پس بخونم؟
دل من هواتو کرده
آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و می‌دیدی
بی تو من تنهاترینم
می شینم منتظر اینجا
تا تو برگردی دوباره
تا بشینی پای حرفهام
بریم تا ماه و ستاره
می دونم میای یه روزی
یه روزی که خیلی دیره
یه روزی دل شکسته‌ام
سر این کوچه می میره
میزنه آتیش به جونم
پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو
واسه کی پس بخونم؟
دل من هواتو کرده
آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و می‌دیدی
بی تو من تنهاترینم

 

+ این ترانه قدیمی رو با صدای محمد زارع بشنوید و لذت ببرید

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 0:37 توسط بهاره"ک"|

 

من میگم سی سالگی 
و ازش عطر شیطنت بیست سالگیم بلند نمیشه 
من میگم سی سالگی و همه چیز رنگ و روی متانت میگیره 
من میگم سی سالگی و موهای سفید شقیقه‌ام گواهی روزهای سخت و آسون بیست و چند سالگیم رو میده 
من میگم سی سالگی و چهره‌ی جا افتاده‌ام توی قاب آینه لبخند میزنه 
سی سالگی یعنی مراقب باش 
یعنی مواظب باش بی گدار به آب نزنی 
سی سالگی یعنی بترسی از اشتباه 
که از سی سالگی به بعد باید درست تر و متین تر رفتار کنی 
سی سالگی دیگه صدای جیغ توی تونل رو نمیده 
دیگه نمیزاره فریاد بکشی و بگی هی فلانی من عاشقتم 
باید آروم و چراغ خاموش حرکت کنی 
سی سالگی چیزی شبیه بی حسيه
مزه‌ی گسی
سی سالگی یعنی من شونه‌ی محکمى ام، تو تکیه کن 
من قابل اطمینانم، با خیال راحت دستاتو بهم بده
وقتی سی سالت میشه دیگه میدونی چه رنگی بهت میاد 
چه عطری باید بزنی 
چطوری باید لباس بپوشی 
حتی چطوری باید عاشق بشی
سی سالگی چیزی شبیه روز وسط هفته‌س
چیزی شبیه ساعت‌های عصر 
برای هرکاری هم دیره هم زود ...
حالا من پايَم به سى سالگى باز شده است
و باید سعی کنم آروم و بدون اشتباه به آرزوهايم برسم
 

 

 


برچسب‌ها: علی قاضی نظام
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 10:48 توسط بهاره"ک"|

 


کم کم هلالِ ماهِ خدا می رسد ز راه 
اوقاتِ نابِ اهلِ بکاء می رسد ز راه 
مهمان کند خدا همگان را به سفره اش 
وقتی که ماهِ جود و سخا میرسد ز راه 
گُل میکند به لب همه دم ذکر یا علی 
زیرا بهارِ اهلِ دعا می رسد ز راه 
ماهِ مجیر و جوشن و شب های عاشقی 
ماهِ جنون و ماهِ صفا میرسد زِ راه 
 دستت دراز کن چو گدا سمتِ سفره اش 
وقتی گدا به پشتِ گدا میرسد ز راه 
 امضا کند خدا گذر از نار دم به دم 
چون ماهِ توبه ، ماهِ عطا میرسد ز راه 
 وقتی که ماهِ خوبِ خدا رو کند به ما 
فرصت برای ترکِ گناه میرسد ز راه 
معلوم میشود که عزیزی به نزدِ حق 
وقتی بلا به پشت بلا می رسد ز راه 
هر لحظه اش عبادت و هر ساعتش نکو 
اوقاتِ سر به سر چو طلا میرسد ز راه 
پُر میشود فضای دل از عطر عاشقی 
لَا تَقْنَطو بر اهلِ خطا میرسد ز راه 
بس کن دگر گناه که گناه سد عاشقی است 
الطافِ عاشقانه جدا میرسد ز راه 
میترسم از گناه و امیدم به رحمتش 
وقتی که ماهِ خوف و رجا میرسد ز راه 
 ماهِ غمِ علی شهِ لولاک میرسد 
یعنی که ماهِ اشک و عزا می رسد ز راه 
 افطار گر کنی همه دم یادِ لعلِ او 
الطافِ سیّدالشهدا می رسد ز راه 
گر خوب بندگی کنی ای دل به هر صباح 
توفیقِ طوفِ کرب و بلا میرسد ز راه 
وقتی به یادِ کرب و بلا بغض میکنی 
صدها ملک ز ارض و سما میرسد ز راه 
دنیا شود بهشتِ برین شک نکن دمی 
وقتی قدومِ شاهِ وفا می رسد ز راه 
«عَجِلْ عَلی ظُهُور وَلِیّک » خدای من 
پس کی ز کعبه صاحبِ ما میرسد ز راه؟ 
از آتشت هماره ” بداغی ” شود رها 
چون شاهِ دین به روز جزا می رسد ز راه


 


برچسب‌ها: سیروس بداغی
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 5:15 توسط بهاره"ک"|

 

فصل ها می آیند و میروند...
بهار ، تابستان ،
پاییز ، زمستان ...
فروردین ، اردیبهشت...
ازتمام این روزهای درگذشته 
تقویمهایی می مانند
کهنه ، کنج پستو 
و از من ؛
استخوانهایی پوسیده
که تورا - دوست داشتند -


برچسب‌ها: حمید عسگری اطاقوری
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 7:38 توسط بهاره"ک"|

 

 

خیاطی‌می‌گفت اگر شب‌ جیب‌های لباس‌هارو

خالی کنید

لباس‌ها زیباتر می‌مونن و خیلی بیشترعمر می‌کنند

خالی ‌کردنِ ذهن هم همین ‌طوره

طی روز

مجموعه‌ای‌از آزردگی‌ها پشیمونی‌و اضطراب را

که اصلا خوب نیستند  تخلیـــــــــــــــه کنید


برچسب‌ها: پند
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 7:10 توسط بهاره"ک"|

 

 

 

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم: 
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند، 
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
”ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم،
 عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام، 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
 

 


برچسب‌ها: سهراب سپهری
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 6:55 توسط بهاره"ک"|

 

مادرم کاش بازآیی و من پای تو بوسم

در سجده روم صورت زیبای تو بوسم

هر جا که گذشتی و دمی جای گرفتی

آنجا روم و گریه کنان جای تو بوسم

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 22:27 توسط بهاره"ک"|

 

 

 

من كه تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهائی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعائی می گشت
 بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذكرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریك مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

جمع كن : رشته ایمان دلم پاره شده ست
من كه تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی ؟


برچسب‌ها: نغمه رضایی
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 22:50 توسط بهاره"ک"|

 

هر چه عاشق پیرتر

عشقش جوان تر ای عجب!


برچسب‌ها: شهریار
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 0:1 توسط بهاره"ک"|

 

کجا رسد به تو مکتوب گریه آلودم
که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد!


برچسب‌ها: صائب تبریزی
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 22:58 توسط بهاره"ک"|

 

سوخته لاله زار من رفته گل از کنار من

بي تو نه رنگم و نه بو اي قدمت بهار من

دوش نسيم مژده ئي گل بسر اميد زد

کز ره دور ميرسد سرو چمن سوار من

گر بتبسمي رسد صبح بهار وعده ات

آينه موج گل زند تا ابد از غبار من

گر همه زخم خورده ام گل زکف تو برده ام

باغ حناست هر کجا خون چکد از شکار من

فرصت ديگرم کجاست تا کنم آرزوي وصل

راه عدم سپيد کرد شش جهت انتظار من

عکس تحير آب رنگ منفعل است از آينه

گرد نفس نميکند هستي من زعار من

آه سپند حسرتم گرمي مجمري نديد

سوختنم همان بجاست ناله نکرد کار من

کاش بوامي از عرق حق وفا ادا شود

نم نگذاشت در جبين گريه شرمسار من

خاک طپيدنم که برد گرد مرا بکوي تو

بنده حيرتم که کرد آينه ات دچار من

ظاهر و باطن دگر نيست بساز اين نشاط

تا من و تو اثر نواست نغمه توست تار من

گربه سپهرم التجاست ورمه و مهرم آشناست

(بيدل) بيکس توام غير تو کيست يار من


برچسب‌ها: بیدل دهلوی
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 22:50 توسط بهاره"ک"|

 

 

از همه غم انگیزتر

زمانی ست که،

کسی که دوستش داری

هیچ تلاشی برای نگه داشتنت نمی کند!

 

+اگر زمانی متوجه شدی کسی به تو نیاز دارد!...

  نازت را با نیازش...معامله نکن ..


برچسب‌ها: ارنستو ساباتو
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 23:41 توسط بهاره"ک"|

 

گفتم که گویمت غم دل با زبان شعر

شعرم تمام گشت و غم دل بیان نشد


برچسب‌ها: کاملی
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 0:32 توسط بهاره"ک"|

بعضی قطره ها عجیب بوی باران می دهد

همان هایی که از گوشه ی نم زده ی چشم هایم میچکند و مثل آب دریا شورند

درست به اندازه ی نمک هایی که به زخم های دلم پاشیدی ..


برچسب‌ها: عماد پروانه حسینی
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 10:30 توسط بهاره"ک"|

 

ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم

وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم

ای شش جهت ز نورت چون آینه‌ست شش رو

وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم

دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته

جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم

گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را

از دل نه‌ای گسسته از تو کجا گریزم


برچسب‌ها: مولانا
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 1:10 توسط بهاره"ک"|

 

 

روزگارم این است:

دلخوشم با غزلی، 

تکه نانی، آبی،

جمله ی کوتاهی 

یا به شعر نابی

و اگر باز بپرسی گویم:

دلخوشم با نفسی 

حبه قندی، چایی، 

صحبت اهل دلی

فارغ از همهمه ی دنیایی 

دلخوشی ها کم نیست،

دیده ها نابیناست!

 


برچسب‌ها: سهراب سپهری
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 0:34 توسط بهاره"ک"|

چه غریب ماندی ای دل، نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران زبرت چه برخورم من؟
که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

 


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 0:39 توسط بهاره"ک"|

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است

 

مگذار درد و دل کنم و دردسر شود..

 

 


برچسب‌ها: فاضل نظری
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 0:28 توسط بهاره"ک"|

 

 

 

بی تو آوارم

و در خویش فرو ریخته ام

ای همه سقف و ستون و همه آبادی من

 

 


برچسب‌ها: حسین منزوی
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 0:20 توسط بهاره"ک"|

 

 

 

 

از جنگ،از جدایی و نفرت دلم گرفت

دلتنگ بازوان توام،

صلح تن به تن!

 

 


برچسب‌ها: جواد گنجعلی
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 1:52 توسط بهاره"ک"|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak