چکامه های ماندگار

زاییده افکار شاعران

 

 

مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشد

همیشه کشتی عاشق به گِل نشسته نباشد


در این دیار که حتی بهار داس ‌به‌ دست است

عجیب نیست اگر درد دسته دسته نباشد

نمانده پنجره‌ای باز، رو به عشق ببندند

دری نمانده بکوبیم، باز بسته نباشد

چه طور بگذرم از کوچه‌های دلهره‌آور؟

که عاشقی نشنیدیم سرشکسته نباشد

اگر پسند دل دوست در شکستن دلهاست

بدا به حال دلی که از او شکسته نباشد
 


برچسب‌ها: مژگان عباسلو
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ساعت 19:16 توسط بهاره"ک"|

 

 

چیزی در تو
مرا به دلدادگی می برد
آن سان که گل ها
با کمند عطرها
پروانه ها را به دام می کشند
چیزی در تو
مرا به احساس عاشقانه می برد
آن سان که برکه ها
ترانۀ رنگین کمان ها را
با لحن لالائی
برای ماه می خوانند
چیزی در تو
مرا به جاهائی می برد
که هرگز نرفته ام
به سلام اوّلین گل سرخ
به حضور سبز دستانت
به آغوش اوّلین شب عشق
که پر از نازُ نیازُ بوسه است
چیزی در تو
دنیا را خالی می کند
تا تو تنها آوای من باشی !

 


برچسب‌ها: پرویز صادقی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 20:14 توسط بهاره"ک"|

 

 

 

امروز هم
بی «صبحت به خیر عزیزم »ات آغاز شد
یک جمله ی ساده که
قادر بود
خورشید مرا
از پشت کوهها بیرون بکشد
بالا بیاورد
بنشاند پشت میز صبحانه

من در ادامه ی شب
میز را چیدم
من در ادامه ی شب
صبحانه ی گنجشک ها را دادم
من با چراغهای روشن
به خیابان زدم
و هیچ کس نمی دانست
در درونم زن دیوانه ایست
که روزش
به چند کلمه وابسته است.

 

 


برچسب‌ها: رویا شاه حسین زاده
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 23:37 توسط بهاره"ک"|

 

 

 

عاشقان هم همه خوابند

در این موقع شب ...

بی گمان یک دل ویران شده

از عشق فقط بیدار است

 


برچسب‌ها: حامد عسگری
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت 0:1 توسط بهاره"ک"|

 

در دلت یک غم زیباست ، دلم می گوید
خسته از شاید و اما ست، دلم می گوید

دل تو مثل غزل مثل خدا مثل سکوت
مثل یک کوچه تنهاست، دلم می گوید

دل سودایی من ،ساده و سرشار و بزرگ
یک نفر مثل تو میخواست ،دلم می گوید

من عقیده به غزل های تو دارم شاعر
غم اشعار تو زیباست ،دلم می گوید

درنگاه تو پر از بخشش مروارید است
چشم تو پاسخ دریاست، دلم می گوید

ای خلاصه شده در چشم تو تندیس سکوت
پشت چشمان تو غوغاست ،دلم می گوید

مثل یک سیب که از شاخه فرو می افتد
عشق هم حادثه ماست دلم می گوید

کار من نیست غزل گفتن و اینجا ماندن
شاعری کار شماهاست دلم می گوید.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ساعت 22:46 توسط بهاره"ک"|

 

دردم این نیست که او عاشق نیست

دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی ست

دردم این است من با این همه سردی ها چرا دل بستم ؟!

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 10:45 توسط بهاره"ک"|

 

 

هیچ می دانی که من در قلب خویش

نقشی از عشق تو پنهان داشتم؟

 


برچسب‌ها: فروغ فرحزاد
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 10:57 توسط بهاره"ک"|

 

 

اوائل اینطور نبود که ...

اوائل عاشقانه هایم را برای تو می سرودم

بعد ها اما فقط عاشقانه سرودم ...

اوائل نت های موسیقی که اوج می گرفتند ،

خیال تو هم اوج می گرفت ...

بعد ها نت های موسیقی همیشه در اوج ماندند ...

اوائل وقتی چیزهایی را میدیدم که تو دوست شان داشتی،

یادت می کردم ،مثل باران ...

بعد ها فقط چیز هایی را میدیدم که تو دوست شان داشتی ،

مثل باران ...

آسمان اما لجوج بود،خودم می باریدم ...

اوائل اینطور نبود که ...

اوائل اسمت را که می شنیدم،جانم به لبم می رسید

بعد ها اصلا جانی نداشتم که بخواهد به لبم برسد ...

اوائل فرق داشت ...

اوائل دلم که می گرفت ،صدایم هم می گرفت از گریه ...

بعد ها دوستانم مرا با صدای گرفته ام می شناختند...

اوائل قرار گذاشته بودیم فقط روز های تعطیل سیگار بکشم

بعد ها خوردیم به تابستان ...

شرایط عوض شد وگرنه اوائل اینطور نبود که ...

اوائل روی تخت خوابم که می افتادم،فکرت رهایم نمیکرد

بعد ها از تخت خوابم بلند نشدم

اوائل آرام جانم بودی بعد ها دردت به جانم بود

اوائل دوستت داشتم بعد ها چیزی جز دوست داشتنت نداشتم

اوائل من بودم بعد ها "تو "شدم حالا را نبین ...

اوائل اینطور نبود که ... این اواخر اینطور شد ... .

 

 


برچسب‌ها: سجاد شهیدی
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:31 توسط بهاره"ک"|

 

 

جور مکن که بشنود

شاد شود 

حسود من ...

 

 

ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من
جور مکن که بشنود شاد شود حسود من
بیش مکن تو دود را شاد مکن حسود را
وه که چه شاد می شود از تلف وجود من
تلخ مکن امید من ای شکر سپید من
تا ندرم ز دست تو پیرهن کبود من
دلبر و یار من تویی رونق کار من تویی
باغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من
خواب شبم ربوده‌ای مونس من تو بوده‌ای
درد توام نموده‌ای غیر تو نیست سود من
جان من و جهان من زهره آسمان من
آتش تو نشان من در دل همچو عود من
جسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدم
هیچ نبود در میان گفت من و شنود من

 

 


برچسب‌ها: مولانا
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 21:41 توسط بهاره"ک"|

 

 

با تو 

سال

ثانیه می شود

بی تو اما؛

بی تو اما

 

 


برچسب‌ها: علیرضا روشن
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ساعت 12:46 توسط بهاره"ک"|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak