چکامه های ماندگار

زاییده افکار شاعران

 

نگرانم، ولی چه باید کرد

عشق، دلواپسی نمی فهمد

درد من، خط ِ میخی است عزیز

درد من را کسی نمی فهمد...

 

بغض کردن میان خندیدن

تکیه دادن به کوه ِ نامرئی

خسته ام از ضوابط عُــرفی

خسته ام از روابط شــرعی

 

هیچ کس، هیچ کس نمی داند

به نگاهت چه عادتی دارم

هیچ فرقی نمی کند دیگر

اینکه با تو چه نسبتی دارم

 

تف به هرچه اصــول، هرچه فـُـروع

تف به هرچه ثواب، هرچه گـــُـناه

توی تاریک خانه ی دنیا

عقل جن ّ است و عشق بسم الله

 

چشم هایت نگاه خیسم را

مثل ِ برق سه فاز میگیرد

تو برایم جرقه ای وقتی

خانه را بوی گاز می گیرد

 

زیر آتش فشان ِ‌ جنگ تو

یخ ِ هر چیز آب خواهد شد

مثل یک سرزمین ِ بی سرباز

همه چیزم خراب خواهد شد

 

تو مرا زجر میدهی عشقم

مــازوخیسمی که دوستش دارم

من به اشغال تو درآمده ام

صهیونیسمی که دوستش دارم


 


برچسب‌ها: یاسر قنبرلو
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۸ساعت 17:29 توسط بهاره"ک"|

 

 

شعر ، پیر جوانی ام شده است

گریه ی ناگهانی ام شده است

گونه ی استخوانی ام شده است

آنکه من عاشق خودش هستم

عاشق شعرخوانی ام شده است

 

نه به من میل بیشتر دارد

نه از این حال من خبر دارد

نه به سر فکر دردسر دارد

به عیان عاشق من است ولی

به بیان حالتی دگر دارد

 

آنچه من دیده ام سبوست فقط

آنچه او دیده آبروست فقط

دوستم بوده است ، دوست فقط

هر چه دارم به هر کسی برسد

چشم هایم برای اوست فقط !

 


برچسب‌ها: یاسر قنبرلو
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۸ساعت 22:41 توسط بهاره"ک"|

 

وقتی میان همهمه ها بی صدا شدی

یعنی به عشق و دردسرش مبتلا شدی..

*****

منعم مکن ز گریه که این گریه غم است

تو اشک شوق بودی و از من جدا شدی ..


برچسب‌ها: سعید شیروانی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۸ساعت 7:56 توسط بهاره"ک"|

 

 

دور از تو

رودی کوچکم

قفل اسکله را می بوسم

توقع دریایی ندارم

دور از تو

فواره ی بی قرارم 

پرپر می زنم

که از آسمان تهی

به خانه ی اولم برگردم..

 

 


برچسب‌ها: شمس لنگرودی
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۸ساعت 19:3 توسط بهاره"ک"|

 

نهفته ام به خموشی خیال روی تو را
مباد کز نفسم بشنوند بوی تو را
ز سنگ محتسب شهر غم مخور ،ساقی
سپرده ایم به پیر مغان سبوی تو را
اگر غلط نکنم ،حرف ما و من غلط است
شنیده ام ز لب خویش گفتگوی تو را
شده ست شیفته بلبل به باغ و حور به خُلد
ندیده اند گلستان رنگ و بوی تو را
اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد
کشیده ایم در آغوش، آرزوی تو را
شود ز باختن رنگم آتشین لعلت
چه نازکی است عتاب بهانه جوی ترا
به طور عشق حزین آستین فشان گردد
کلیم اگر شنود، طرزهای و هوی تو را

 


برچسب‌ها: حزین لاهیجی
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 21:57 توسط بهاره"ک"|

 

هر صبح ...
زندگی برای ادامه پیدا کردن ؛
به دنبال بهانه می‌گردد !
و چه بهانه‌‌ای زیباتر از چشمانت...♥️
 
 

 


برچسب‌ها: سید علی صالحی
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۸ساعت 22:12 توسط بهاره"ک"|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak