چکامه های ماندگار
زاییده افکار شاعران
ﺣﺮﻑ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺳﺨﺖ ﺣﺴﻮﺩﻡ
ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻃﺮﺯ ﻧﮕﺎﻫﺖ
ﺁﺭﺍﻡ ﺧﺰﯾﺪﯼ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺗﺎﺭﻡ ﻭ ﭘﻮﺩﻡ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﺟﺎﺫﺑﻪ ﺍﺕ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﯿﺮﻡ
ﺍﻣﺎ ﻧﺸﺪ ﻭ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺳﺮ ﺯﺩ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩﻡ
ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻓﻘﻂ ﺳﺮ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ...ﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ
ﺩﺭ ﮔﯿﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﺮﺩ ... ﻣﻦ ﻭ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻡ
ﺗﮑﺜﯿﺮ ﺷﺪﯼ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎﯾﻢ
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺷﮑﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺫﮐﺮ ﺳﺠﻮﺩﻡ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺟﺰ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﻧﺪﯾﺪﻡ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺟﺰ ﻭﺻﻒ ﺗﻮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺴﺮﻭﺩﻡ
ﺑﺎ ﺣﻀﺮﺕ ﺣﺎﻓﻆ ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻢ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﻣﺮﺍﻋﺎﺕ ﮐﻨﻢ ﺣﺪ ﻭ ﺣﺪﻭﺩﻡ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﮐﻮﺗﺎﻩ
ﺣﺎﻻ ﻣﻨﻢ ﻭ ﺑﻬﺖ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺁﻩ ..
ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم
ای نور هر دو دیده بی تو چگونه ببینم
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم؟
از تو کجا گریزم ؟
دلم آغاز میخواهد در این شب پرسه ی آخر
جنونم از درونم گفته ها دارد
نگاهم گوشه ای از آبی ِ دل باز میخواهد..
تنم سرد است درون گودی ِ چشمم جهان خون است
جنونی جز جنون عشق با من نیست
زبان عاجز من سوره ی اعجاز میخواهد
تو بیرون میکنی غم را
قفس بشکن پَرم پرواز میخواهد
لبم ساقی غزل پرداز میخواهد
دلم در این سکوت ِ یخ صدای زخمه شهناز میخواهد
خوب است و عمری خوب میماند
مردی که روی از عشق میگیرد
دنیا اگر بد بود و بد تا کرد
یک مرد عاشق خوب می میرد
دلم دیدار میخواهد در انبوه سیاهی ها
جهانم با جهانت گفته ها دارد
نشانم مانده در چنگ ِ دو راهی ها..
جهان تاریک کنار وسعت حالم منم تنها
حضوری از حضور روشنی ها نیست
غرورم گیج و سر درگم در اندوه تباهی ها..
تو بیرون میکنی غم را
قفس بشکن پَرم پرواز میخواهد
لبم ساقی غزل پرداز میخواهد
دلم در این سکوت ِ یخ صدای زخمه شهنازمیخواهد
برچسبها: علیرضا آذر
| Design By : Pichak |